<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>سرد باد</title>
	<atom:link href="http://sinra.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://sinra.wordpress.com</link>
	<description>پای بگذار به اون راهی که فک کنی بهتری / ... که فقط فک کنی بهتری</description>
	<lastBuildDate>Sat, 07 Jan 2012 03:12:00 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='sinra.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>سرد باد</title>
		<link>http://sinra.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://sinra.wordpress.com/osd.xml" title="سرد باد" />
	<atom:link rel='hub' href='http://sinra.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>اعتراف</title>
		<link>http://sinra.wordpress.com/2012/01/07/%d8%a7%d8%b9%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%81/</link>
		<comments>http://sinra.wordpress.com/2012/01/07/%d8%a7%d8%b9%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%81/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Jan 2012 03:11:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sinra</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نویس]]></category>
		<category><![CDATA[بامدادان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sinra.wordpress.com/?p=704</guid>
		<description><![CDATA[ساعت شش صبح شده و من هنوز بیدارم و چشمانم را به زور باز نگه داشته ام. از این سایت به آن سایت می روم تا شاید کمی از فکر بیرون بیایم اما نمی شود که نمی شود. عذر و بهانه و توجیهی ندارم. این بار تنها خودم بودم و خودم. خوب می دانم که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=704&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">ساعت شش صبح شده و من هنوز بیدارم و چشمانم را به زور باز نگه داشته ام. از این سایت به آن سایت می روم تا شاید کمی از فکر بیرون بیایم اما نمی شود که نمی شود. عذر و بهانه و توجیهی ندارم. این بار تنها خودم بودم و خودم. خوب می دانم که خراب کردم. جبران ِ این همه سال عقب ماندگی برای م غیرممکن نیست اما بسیار بسیار سخت شده است. این که باید انتقادها و سرزنش های نابه جا و گاه به جا را بشنوم برای م زجرآور است. بیست ماه پیش که می خاستم همه چیز را رها کنم و خودم را دست زمان بدهم درخودم هیچ توانایی نمی دیدم. اصلن می توانم های م را فراموش کرده بودم. حالا با آن روزها یک فرق دارد. وقتی خودم را با دیگران و توانایی های م را در چند زمینه با آن ها مقایسه می کنم، تنها یک چیز برای م آشکار می شود و آن هم این که مطمئن شده ام در بسیاری از کارها خیلی خیلی ماهرترم. نمونه اش ترجمه ای که آن روزها فکر می کردم هیچ استعدادی در آن ندارم و حالا می بینم چقدر خوب و بهتر از خیلی ها این کار را می توانم انجام بدهم. اما افسوس! من تنبلی کردم. بله! تنبلی کردم و خودم را از این بابت نمی بخشم. اگر بخاهم توجیه کنم مطمئنن می توانم اما باید با خودم مثل همیشه صادق باشم. من بهترین موقعیت را برای تثبیت خودم از دست دادم و نمی دانم آیا باز هم این فرصت ایده ال برای م پیش می آید یا نه. این بار خودم را مستحق می دانم در برابر انتقادات سکوت کنم و بپذیرم کوتاهی کردم. همین 2 شب پیش بود که خاب بابا را می دیدم که از کم کاری های من گله داشت. هر چند به خاب و ارتباط آن با دنیای ماورا اعتقادی ندارم اما روزهایی برای م زنده شد که به حرف های پدرم گوش نکردم. شاید من تنها کس نبودم اما من هم یکی از کسانی بودم که جواب آن همه سخت کوشی اش را ندادم. قصور کردم و این بار خودم را لایق این انتقاد و سرزنش می بینم.</p>
<p style="text-align:justify;">اما یک چیز هست که من نتوانسته ام ازآن رها شوم و همان خستگی مزمن یست که 4 سالی می شود به ان دچار شده ام. هیچ کس نمی تواند این خستگی را بفهمد و البته انتظاری هم ندارم. همه جوره سعی کردم کنار بیایم با شرایطی که دارم اما کم آورده ام. علی غم همیشه تصویر واضح و روشنی حداقل این روزها از خودم ندارم و این برای م زجرآور است. این که نمی دانم کجا هستم حسی دردناک به من داده که این ساعت از صبح هم دوست ندارم بخابم. نگران م که آیا  می توانم جبران کنم یا نه. آهنگ ِ Regret از آناتما را گوش می دهم و مدام این جمله اش در ذهنم تکرار می شود که</p>
<p style="text-align:justify;">My future is not set<br />
For the tide has turned<br />
But still I never learned to live<br />
without regret</p>
<p style="text-align:justify;">I still never learned to live without regret</p>
<p style="text-align:justify;">و این جمله تکرار می شود و تکرار می شود و تکرار می شود. خسته ام و گم شده. نمی دانم کجایم. گاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد!!!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sinra.wordpress.com/704/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sinra.wordpress.com/704/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sinra.wordpress.com/704/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sinra.wordpress.com/704/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sinra.wordpress.com/704/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sinra.wordpress.com/704/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sinra.wordpress.com/704/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sinra.wordpress.com/704/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sinra.wordpress.com/704/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sinra.wordpress.com/704/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sinra.wordpress.com/704/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sinra.wordpress.com/704/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sinra.wordpress.com/704/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sinra.wordpress.com/704/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=704&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sinra.wordpress.com/2012/01/07/%d8%a7%d8%b9%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%81/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">sinra</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آن چه باید باشم و هستم</title>
		<link>http://sinra.wordpress.com/2011/12/18/%d8%a2%d9%86-%da%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d9%85-%d9%88-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%85/</link>
		<comments>http://sinra.wordpress.com/2011/12/18/%d8%a2%d9%86-%da%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d9%85-%d9%88-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Dec 2011 17:27:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sinra</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نویس]]></category>
		<category><![CDATA[شبانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sinra.wordpress.com/?p=701</guid>
		<description><![CDATA[برای من بودن دلیل می خاهد. زندگی کردن و زنده ماندن نه روزمرگی، باید چیزی بیش از یک گذر روزها باشد. برای خوشحالی هایم دلیل قانع کننده ای می خاهم، همین طور برای اندوهگین بودن و ناراحتی هایم. هر طور که با خودم حساب می کنم اگر بخاهم این طور فکر کنم که بی دلیل [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=701&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">برای من بودن دلیل می خاهد. زندگی کردن و زنده ماندن نه روزمرگی، باید چیزی بیش از یک گذر روزها باشد. برای خوشحالی هایم دلیل قانع کننده ای می خاهم، همین طور برای اندوهگین بودن و ناراحتی هایم. هر طور که با خودم حساب می کنم اگر بخاهم این طور فکر کنم که بی دلیل شاد و غمگین باشم آن وقت آدم پوچ و الکی خوشی می شوم که زندگی اش به مدفوع سگ هم نمی ارزد. نمی توانم بپذیرم برای آن که فقط وفقط از غم فرار کنم آدم شادی باشم. مگر می شود از اندوه، نه به گفته ی من بلکه به نظر بزرگانی که حرف شان برای ما سند است، فرار کرد؟ اندوهی که اگر بخاهیم با خودمان کمی صادق باشیم قدرت وحشتناکی برای از پا درآوردن تک تک ما دارد. بله! همه ی ما قدرت غم را می دانیم و بدون شک نمی شود از آن فرار کرد. چرا که بالاخره شب که به خانه می آییم در خلوت خودمان آن قدر خودخوری می کنیم که انگار نه انگار چهره ی دیگری تا همین چند ساعت پیش از آن جلوی دیگران نشان دادیم. فکر می کنم اول از همه باید با خودمان صادق باشیم، بهتر است بدانیم اگر فرار کنیم روزی طوری زمین می خوریم که همه ی تظاهر به خوب و خوش بودن ها از یادمان می رود. خوش بودن اگر بی دلیل شد روزی آن قدر در خودمان فرو می رویم که حتی در آینه هم نمی توانیم خودمان را بشناسیم. غمگین بودن هم دلیل می خاهد. این که بخاهیم بی دلیل و بعضن برای جلب توجه دیگران چهره ی افسرده از خودمان نشان دهیم همه ی ما را خسته می کند. بهتر است به جای ماسک زدن و تظاهر کردن آن چه را که در خلوت خودمان هستیم همه جا همان باشیم تا شاید شب ها در رخت خاب اینقدر پریشان و مضطرب نباشیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">حداقل من دوست دارم برای هر کارم دلیلی داشته باشم. برای شادی ها، اندوه ها، دوست داشتن هایم، تنفرهایم نیازمند دلیلی قانع کننده ام که حداقل بتوانم به خودم در خلوتم جواب پس بدهم. شاید به نظر انسان سخت گیری نمود پیدا کنم اما خوب می دانم این طور زندگی کردن حداقل سال های زیادی من را سر پا نگه می دارد و نتیجه اش ثبات اخلاقی ست و حداقل نواسانات زندگی من را کمتر و کمتر می کند. من برای شادی و رضایت دیگران هرگز تظاهر نخاهم کرد چیزی که در جامعه ی امروز به وفور یافت می شود و شاید دردی ست که همه ی ما آن را می دانیم و درصد انگشت شماری از ما با آن مقابله می کنیم.دوست دارم با دلیل زندگی کنم تا نخاهم تظاهر کنم، و بتوانم همه جا سهیل واقعی باشم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sinra.wordpress.com/701/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sinra.wordpress.com/701/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sinra.wordpress.com/701/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sinra.wordpress.com/701/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sinra.wordpress.com/701/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sinra.wordpress.com/701/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sinra.wordpress.com/701/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sinra.wordpress.com/701/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sinra.wordpress.com/701/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sinra.wordpress.com/701/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sinra.wordpress.com/701/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sinra.wordpress.com/701/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sinra.wordpress.com/701/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sinra.wordpress.com/701/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=701&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sinra.wordpress.com/2011/12/18/%d8%a2%d9%86-%da%86%d9%87-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d9%85-%d9%88-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">sinra</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سردرگم</title>
		<link>http://sinra.wordpress.com/2011/08/02/%d8%b3%d8%b1%d8%af%d8%b1%da%af%d9%85/</link>
		<comments>http://sinra.wordpress.com/2011/08/02/%d8%b3%d8%b1%d8%af%d8%b1%da%af%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Aug 2011 13:52:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sinra</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نویس]]></category>
		<category><![CDATA[شبانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sinra.wordpress.com/?p=693</guid>
		<description><![CDATA[مجبور بود خودش را زجر بدهد و کاری کند او را از خودش متنفر کند. متنفر که نه، شاید می خاست کمی دورش کند تا به گمان خودش از وابستگی جلوگیری کند. پسر تمام سعی اش را روز و شب می کرد، اما یک روز صبح بعد از آن که خابش را دیده بود بلند [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=693&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">مجبور بود خودش را زجر بدهد و کاری کند او را از خودش متنفر کند. متنفر که نه، شاید می خاست کمی دورش کند تا به گمان خودش از وابستگی جلوگیری کند. پسر تمام سعی اش را روز و شب می کرد، اما یک روز صبح بعد از آن که خابش را دیده بود بلند شد و حس کرد بیش از این نمی تواند. فهمید که مقاومت بی فایده است، روز و شب تصویر دختر در ذهنش مرور می شد. خودش هم باورش نمی شد که تا این حد جلو رفته باشد. تصور می کرد آن قدر کنترل همه ی احساسات ش را در دست گرفته که می تواند به راحتی خاسته هایه ش را زنده به گور کند. اما یه شب با خودش گفت نه!&#8221; این کارها و خشونت ها به من نیمده&#8221;. بعد با خودش فکر کرد اگر نخاد چشم پوشی کنه می خاد چه کار کنه؟ می خاست همه ی آن چه را که در وجودش روزها و شب ها فریاد می زده و او سعی می کرده آن را خفه کند به دختر بگوید؟ کمی فکر کرد. بلند شد آبی خورد و به کنار پنجره رفت و حیات رو نگاه کرد و همان طور به فکر فرو رفته بود. لحظه ای با خودش گفت هر چه بادا باد! &#8220;همه ی حرف های ام را به ش خاهم گفت&#8221; . اما خوب که فکر کرد متوجه شد انگار به همین سادگی ها هم نیست. همان جا کنار پنجره نشست و در خودش جمع شد، سرش را روی پاهای اش گذاشت و زیر لب چیزهایی زمزمه می کرد طوری که حتی خودش هم نمی فهمید چه می گوید. کم کم شروع کرد به گریه کردن، گریه اش نه از سر ضعف بود، نه از تنهایی بلکه از درماندگی و استیصال بود. آدمی نبود که بگذارد حرفی در دل ش بماند، همین قدر هم که این چند ماه هیچ چیز به زبان نیاورده بود فقط خودش را زجر داده بود. راه های پیش روی اش همه روشن بودند اما مشکل این جا بود که هیچ کدام شان برای او راه نبود. به این فکر می کرد که ای کاش انتخاب ها بین بد و بدتر بود تا شاید می توانست بد را انتخاب کند. اما انگار همه ی راه ها در بهترین حالت، بدترین بود. آن قدر فکر کرده بود که سرش سنگین شده بود. ترجیح داد برای لحظه ای هم که شده از همه چیز فرار کند. یک آرام بخش خورد، روی تخت خاب پهن شد تا شاید چند ساعتی را آرام بخابد و فکر نکند اما خودش هم به این فکر نکرده بود که شروع همه دوباره ی همه ی این فکرها از یک خاب بود و اگر الان هم خابش را ببیند چه؟ دیگر در خاب هم آرام نداشت.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sinra.wordpress.com/693/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sinra.wordpress.com/693/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sinra.wordpress.com/693/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sinra.wordpress.com/693/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sinra.wordpress.com/693/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sinra.wordpress.com/693/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sinra.wordpress.com/693/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sinra.wordpress.com/693/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sinra.wordpress.com/693/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sinra.wordpress.com/693/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sinra.wordpress.com/693/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sinra.wordpress.com/693/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sinra.wordpress.com/693/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sinra.wordpress.com/693/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=693&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sinra.wordpress.com/2011/08/02/%d8%b3%d8%b1%d8%af%d8%b1%da%af%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">sinra</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جنون تا کی؟</title>
		<link>http://sinra.wordpress.com/2011/07/01/%d8%ac%d9%86%d9%88%d9%86-%d8%aa%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%9f/</link>
		<comments>http://sinra.wordpress.com/2011/07/01/%d8%ac%d9%86%d9%88%d9%86-%d8%aa%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 01 Jul 2011 00:38:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sinra</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نویس]]></category>
		<category><![CDATA[شبانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sinra.wordpress.com/?p=684</guid>
		<description><![CDATA[تو گودر بود که می خوندم آدم های عاشق فراموشکارند، زود یادشان می رود که چه به روزگارشان آمده و چه روزها و شب های وحشتناک و عطشناکی را گذرانده اند. اما یه جمله دیگه می خوندم که حافظه ی آدم های غمگین قوی است، می دانند کجای کدام خیابان، آن روز مردند. خیلی فرق [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=684&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">تو گودر بود که می خوندم آدم های عاشق فراموشکارند، زود یادشان می رود که چه به روزگارشان آمده و چه روزها و شب های وحشتناک و عطشناکی را گذرانده اند. اما یه جمله دیگه می خوندم که حافظه ی آدم های غمگین قوی است، می دانند کجای کدام خیابان، آن روز مردند. خیلی فرق نمی کند که توی جمله ی دوم به جای غمگین همون عاشق رو بذاریم و همین طور برعکس ش تو جمله ی اول. چیزی که مهمه اینه که آدم های عاشق همیشه با این پارادوکس درگیرند، آدم های عاشق درست جایی که باید فراموش کنند به یاد می آورند و جایی که باید به یاد بیاورند فراموش می کنند و همین است که هر روز غمگین تر می شوند. من هم از همین دست آدم ها هستم و خب مثل تمام عشاق همه ی کارهایم برعکس. بعضی وقت ها به خودم می گم اه پسر چقد احمقی!!! فلانی هر کاری خاست باهات کرد و بعدشم یهو غیب شد و یه روز که تنها شد یا عشقش کشید برگشت و این چرخه بارها تکرار شد. با خودم فکر می کنم وقتی پست های عاشقانه ام را می خاندند پیش خودشان چقدر ممکن بود ذوق کنند و البته با خودشان می گفتند عجب خلی که هنوز منو دوست داره. از آن ها هم نمی توان گله ای داشت چون آن ها هم تکلیف شان با خودشان مشخص نبود. آن ها هم نمی دانستند چه می خاستند اما به من سخت گذراندند که البته خودم هم بی تقصیر نبودم در این دور باطل. می دانستم و می دانستند که هیچ چیز قرار نیست تغییری کند اما همچنان چیزی ما را به کوشش برای تغییر می کشاند. هر بار که بازگشتند و باید به یاد می آوردم روزهای سخت و شاید هم شیرین بودنشان را و البته پرالتهاب شان را، فراموش می کردم. و روزهای نبودشان خوب یادم بود کجای کدام خیابان چه روزی مردم.</p>
<p style="text-align:justify;">چند روزی ست که با خودم فکر می کنم این دور باطل تا کی؟ این همه اس ام اس عاشقانه دادی چه شد؟ اصلن چقد حرف ت را از اس ام اس هایت فهمیدند؟ چقدر عمق خواستنت ات را فهمیدند؟ و به تنها جوابی که می رسم این است که من همیشه برای معشوقه هایم مثل یک خنده و ذوق ناگهانی و لحظه ای بودم و این میان خودم همیشه در التهاب کشنده ای بودم. نمی دانم چرا اما فکر می کنم نمی توانم در این مورد تغییری کنم چون این جنون حالا دیگر بخشی از مجود من شده است. ای کاش می خاستم از آن همه رویا پردازی بیهوده دست بکشم و واقعیت های این رابطه هایم را ببینم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sinra.wordpress.com/684/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sinra.wordpress.com/684/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sinra.wordpress.com/684/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sinra.wordpress.com/684/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sinra.wordpress.com/684/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sinra.wordpress.com/684/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sinra.wordpress.com/684/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sinra.wordpress.com/684/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sinra.wordpress.com/684/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sinra.wordpress.com/684/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sinra.wordpress.com/684/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sinra.wordpress.com/684/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sinra.wordpress.com/684/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sinra.wordpress.com/684/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=684&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sinra.wordpress.com/2011/07/01/%d8%ac%d9%86%d9%88%d9%86-%d8%aa%d8%a7-%da%a9%db%8c%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">sinra</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>گوش کن، واسه تو می گم اینا رو</title>
		<link>http://sinra.wordpress.com/2011/06/23/%da%af%d9%88%d8%b4-%da%a9%d9%86%d8%8c-%d9%88%d8%a7%d8%b3%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d9%85%db%8c-%da%af%d9%85-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%b1%d9%88/</link>
		<comments>http://sinra.wordpress.com/2011/06/23/%da%af%d9%88%d8%b4-%da%a9%d9%86%d8%8c-%d9%88%d8%a7%d8%b3%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d9%85%db%8c-%da%af%d9%85-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%b1%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Jun 2011 22:18:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sinra</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نویس]]></category>
		<category><![CDATA[شبانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sinra.wordpress.com/?p=678</guid>
		<description><![CDATA[نمی تونم بگم که تمام عمرم اما تقریبن بیشتر این 22 سال و اندی که زندگی کردم سعی کردم به روشی که دیگران زندگی کرده اند احترام بذارم و مدام به این و آن گیر ندهم که فلان کار درست است یا فلان کار غلط. در حقیقت خیلی وقت است که به نسبی بودن اعتقاد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=678&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">نمی تونم بگم که تمام عمرم اما تقریبن بیشتر این 22 سال و اندی که زندگی کردم سعی کردم به روشی که دیگران زندگی کرده اند احترام بذارم و مدام به این و آن گیر ندهم که فلان کار درست است یا فلان کار غلط. در حقیقت خیلی وقت است که به نسبی بودن اعتقاد پیدا کردم. در زندگی دیگران دخالت نکردم و سعی کردم اگر می تونستم به کسی کمک کنم تو همون راهی که اون شخص به ش اعتقاد داره همراهی ش کنم نه این که بخام نظر خودم رو تحمیل کنم. سعی کردم به فکر دیگران، به عمل دیگران، به خاسته های شان تو زندگی احترام بذارم. راستش این ها رو نوشتم تا چیزی رو به کسانی متذکر شم که خودشون رو قیم و مالک زندگی دیگران می دونند و به خودشون اجازه ی هر دخالتی تو زندگی بقیه میدن. نه عزیزان تا جایی آدم می تونه تحمل کنه. همین قدر که دخالت کنید خودش توهین هست چه برسه به این که هرچه که از دهان تان در میاد بار آدم کنید. هیچ به خودتان فکر کردید؟ فکر کردید که کجای کارید؟ هیچ فکر کردید من رفتار شما رو چطور می بینم؟ هیچ فکر کردید ممکنه دیگرانی غیر از من چه ایرادهایی می تونند از شماها بگیرند اما به روی تان نیارند؟ هیچ فکر کردید که چقدر شماها رو آدم های عبوسی می بینم؟ یک بار هم که شده به این فکر کنید که ممکنه ایرادهای زیادی از دید تنها من داشته باشید اما هیچ گاه به خودم اجازه ی دخالت ندادم.</p>
<p style="text-align:justify;">مطمئن باشید من هم می تونم از همه ایراد بگیرم فقط واسه این که ایرادهای خودم رو فراموش کنم اما من همیشه اول به خودم فکر کردم به این که چطور می تونم برای خودم روز به روز بهتر شم. ایرادگیر بودن و همه چیز رو ندیدن خیلی راحته. غر زدن سر دیگران، سرکوفت زدن به بقیه راحت ترین کار برای خودفراموشی ست.</p>
<p style="text-align:justify;">یادتون باشه هر کس روش زندگی ش رو خودش تعیین می کنه نه شما با معیارهاتون که معلوم نیس بر اساس چه شاخصی متلقن بهترین می دونید. کمی به این فکر کنید خیلی چیزها نسبی ست. یادتون باشه دموکراسی رو فقط برای سیاست تعریف نکردن، واسه تک تک روابط اجتماعی هم این واژه تعریف شده که البته تو یکی دو جمله نمی گنجه.</p>
<p style="text-align:justify;">یادتون باشه شاید گذشته در گذشته باشه اما بدون شک هیچ کس نمی تونه اثرات گذشته رو تو حال و آینده، تو حال خوب و بد انکار کنه. اما هنر این جاست که کسی بتونه خودش رو، علت حال خوب و بدش رو بشناسه و بره دنبال درمان. انکار نکنید که توی روزهای تلخ من در این سال ها بی تقصیر بودید. شما هرگز و هرگز در این جهنمی که من 4 سال زجر کشیدم زجر نکشیدید. شما هرگز و هرگز حال تابستون پارسال منو درک نکردید. هنوز هم تک تک رفتارهای تان تو اون تابستون یادم هست. باور کنید من کم گله و شکایت از رفتارهای شما ندارم اما من رفتارها رو به زباله دان ذهنم می سپارم اما هرگز فراموش نمی کنم. فراموش نمی کنم تا اگر روزی تکرار شد حرف برای گفتن داشته باشم و مطمئن باشید همیشه می تونم حرف داشته باشم و بیشتر از اون می تونم آدم غرغرویی باشم. اما خیلی وقته نمی خام سر کسی غر و لند کنم. نمی خام اخم کنم و زندگی م رو خراب کنم. می خام بد رو به خوب برای خودم تبدیل کنم نه این که بد رو بدتر کنم. یادتون هم باشه اگر به کسی کمک می کنید هر روز توی چشم خودش و اطرافیان ش نکنید، یادتون باشه اگر کمک می کنید هر روز شرط و شروط واسش نذارید که فقط و فقط کار خودتون رو بی ارزش می کنید. یادتون باشه به روش زندگی هر آدمی احترام بذارید و این رو درک کنید که اگر دخالت کردید یعنی به شعور و عقل اون آدم توهین کردید. بفمید این رو که هر آدمی عقل داره و این شرایط که می تونه یک نفر رو به اوج یا دره برسونه هر چند خود فرد هم خیلی موثره. اگر دوست دارید و دلسوزید کمک کنید که شرایط رو بهتر کنید، به شعور طرف تون احترام بذارید. حمایت روانی رو یاد بگیرید. بفمید که کوچکترها می تونند خیلی بیشتر از شما بدونن. بدونید که حرف مردم کوچکترین تاثیری تو زندگی شما نداره. بدونید که رابطه ها خطی و زنجیره وار نیست. به این حتی برای یک بار هم که شده خوب فکر کنید که آدم ها نیاز به حمایت روانی بدون منت در زندگی دارن. خیلی از این ها بین روابط انسانی فراموش شدن اما می شه چیزهای فراموش شده رو به یاد اورد.  فقط در آخر اینو می خام بگم اگر حتی کمک روانی نمی کنید حداقل کاری به کار من نداشته باشید. من خودم میدونم چطور خوب ها رو واسه خودم بسازم.</p>
<p style="text-align:justify;"> پی نوشت:  دست خود را یک دقیقه روی اجاق داغ بگذارید، به نظرتان یک ساعت خواهد آمد. یک ساعت در کنار معشوقه اتان بنشینید، به نظرتان یک دقیقه خواهد آمد؛ این یعنی &#8220;نسبیت &#8220;</p>
<p>جمله بالا از انیشتین بود. خواستم بگم اینه نسبیت که ازش حرف زدم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sinra.wordpress.com/678/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sinra.wordpress.com/678/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sinra.wordpress.com/678/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sinra.wordpress.com/678/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sinra.wordpress.com/678/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sinra.wordpress.com/678/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sinra.wordpress.com/678/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sinra.wordpress.com/678/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sinra.wordpress.com/678/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sinra.wordpress.com/678/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sinra.wordpress.com/678/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sinra.wordpress.com/678/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sinra.wordpress.com/678/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sinra.wordpress.com/678/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=678&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sinra.wordpress.com/2011/06/23/%da%af%d9%88%d8%b4-%da%a9%d9%86%d8%8c-%d9%88%d8%a7%d8%b3%d9%87-%d8%aa%d9%88-%d9%85%db%8c-%da%af%d9%85-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%a7-%d8%b1%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">sinra</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دنیای مجازی من</title>
		<link>http://sinra.wordpress.com/2011/04/18/%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%85%d9%86/</link>
		<comments>http://sinra.wordpress.com/2011/04/18/%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%85%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 18 Apr 2011 01:18:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sinra</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نویس]]></category>
		<category><![CDATA[شبانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sinra.wordpress.com/?p=670</guid>
		<description><![CDATA[سال هاست خواب خوبی ندارم و خیلی از شب ها رو تا صبح بیدارم و امشب هم یکی از اون شب ها بود. الان دیگه نزدیک ِ صبحه و من بیدارم. خوابم نمی برد و مدام به سال هایی که گذشت فکر می کردم، سال هایی که در دنیایی دیگر زندگی کردم. همیشه برای خودم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=670&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">سال هاست خواب خوبی ندارم و خیلی از شب ها رو تا صبح بیدارم و امشب هم یکی از اون شب ها بود. الان دیگه نزدیک ِ صبحه و من بیدارم. خوابم نمی برد و مدام به سال هایی که گذشت فکر می کردم، سال هایی که در دنیایی دیگر زندگی کردم. همیشه برای خودم و در ذهنم چیزهایی تصور می کردم که هیچ ارتباطی به واقعیت نداشت و همه شاید وهم و خیالی بیش نبود. در دنیای خودم فوتبالیست بزرگی بودم و بهترین بودم. در توهم خودم یک گیتارالکتریک زن حرفه ای بودم. همیشه فقط و فقط در خیالم با معشوقه هایم عشق بازی کردم. زندگی ام به دنیای دیگری می گذشت. به مردم نگاه می کردم و نمی فهمیدم شان، چون خودم رو متعلق به دنیای دیگری می دانستم جایی که هیچ اثری از واقعیت در آن دیده نمی شد. حتی برایم پیش می آمد که در اتوبوس، مینی بوس، تاکسی یا هنگام پیاده روی غرق در مجاز خودم می شدم، طوری که گاهن می خندیدم یا حتی کمی چشمانم خیس می شد در حالی که کسی نبود که چیز خنده دار یا دردناکی بگوید تا من آن عکس العمل ها را داشته باشم. فقط مردم ناآشنا از کنارم رد می شدند که بعضی وقت ها حتی متوجه عبورشان نمی شدم. پیش می آمد که حتی لحظه ای نفهمم که کجا هستم، در چه خیابانی راه می روم و یا مقصدم کجاست. غرق خیالات خودم می شدم.</p>
<p style="text-align:justify;">امشب خیلی از اتفاقات گذشته در ذهنم مرور می شد.به روزی فکر می کردم که برای فرار از واقعیتی که بسیار سخت گرفته بود و من تحملشم را نداشتم و من شاید اگر کمی دستم را بهتر می شناختم حالا دیگر نبودم که اینجا بنویسم. به تابستان سال قبل فکر می کردم که فاصله ی زیادی تا تمام شدن نداشتم. به 5 بهمن 86 فکر می کردم که بعد از مدت ها یک روز خاص داشتم، روزی پر از هیجان. به روز اولی که با شوق وارد دانشگاه شدم و عصر آن روز سی وسه پل و خاطرات نوشتن کنار آب با آن باد شدید دوس داشتنی. به تابستان داغ و پر تب وتاب 87 که سرشار از انرژی بودم. به روزهای تلخ بعد از فوت بابا و شوک بودن طولانی مدت من، خیلی چیزها برایم مرور شد و به این فکر می کنم که اگر کمی در واقعیت زندگی می کردم نه آن قدرها در خودم فرو می رفتم که سیاه سیاه باشم و نه آن قدر گاهن پر انرژی و ناپایدار. آره! من سال ها در دنیایی زندگی کردم که وجود نداشت!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sinra.wordpress.com/670/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sinra.wordpress.com/670/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sinra.wordpress.com/670/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sinra.wordpress.com/670/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sinra.wordpress.com/670/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sinra.wordpress.com/670/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sinra.wordpress.com/670/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sinra.wordpress.com/670/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sinra.wordpress.com/670/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sinra.wordpress.com/670/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sinra.wordpress.com/670/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sinra.wordpress.com/670/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sinra.wordpress.com/670/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sinra.wordpress.com/670/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=670&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sinra.wordpress.com/2011/04/18/%d8%af%d9%86%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%ac%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d9%85%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">sinra</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چرا؟</title>
		<link>http://sinra.wordpress.com/2011/04/08/%da%86%d8%b1%d8%a7%d8%9f/</link>
		<comments>http://sinra.wordpress.com/2011/04/08/%da%86%d8%b1%d8%a7%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 08 Apr 2011 22:35:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sinra</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نویس]]></category>
		<category><![CDATA[شبانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sinra.wordpress.com/?p=665</guid>
		<description><![CDATA[بارها و بارها تاکید کرده ام که دلیل م برای رفتن از این کشور نه مشکلات اقتصادی ست و نه مسائلی که به آزادی مربوط می شوند. مشکل من بیشتر مربوط به نوع نگاه مردمی ست که سال های سال است برای هم نقش بازی می کنند و در حقیقت خود واقعی شان را پنهان [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=665&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">بارها و بارها تاکید کرده ام که دلیل م برای رفتن از این کشور نه مشکلات اقتصادی ست و نه مسائلی که به آزادی مربوط می شوند. مشکل من بیشتر مربوط به نوع نگاه مردمی ست که سال های سال است برای هم نقش بازی می کنند و در حقیقت خود واقعی شان را پنهان می کنند و همیشه در خانه یک من داشتند، در دانشگاه یک من، در محیط کار یک من ِ دیگر و &#8230; .ناراحتی من این است که چرا باید این همه نقش بازی کنیم و خود را سردرگم کنیم میان نقش هایمان. همین چندگانگی هاست که ما را تنها و منزوی و افسرده بار آورده است. ما مردمی هستیم که خیلی خیلی خوب واقعیت ها را می فهمیم و می پذیریم یعنی هرچقدر هم توی سرمان بزنند باز هم می پذیریم. ما مردمی هستیم که با این وجود که واقعیت های غلط را هم می بینیم ولی هیچ تلاشی برای عوض کردن واقعیت ها نمی کنیم. ما مردمی هستیم که همرنگ جماعت می شویم و هیچ گاه سعی نمی کنیم در جهت مخالف رودخانه و باد حرکت کنیم. پذیرش واقعیت خصوصیت بسیار خوبی ست به شرطی که برای تغییر باورهای غلط تلاش کرد. مردمی هستیم که به راحتی وارد حریم خصوصی دیگران می شویم، قضاوت می کنیم و همدیگر را بالای طناب دار می فرستیم. انسان هایی هستیم که صبح تا شب دروغ می گوییم و بعضی وقت ها خودمان هم دروغ هایمان را باور می کنیم. ما می ترسیم در جهت مخالف حرکت کنیم و به حقیقت ها برسیم. چرا؟ چون سخت است در مسیر رودخانه حرکت نکردن، چون هزینه ی گزافی دارد، چون درد دارد. نمی دانم تا کجا می خواهیم این طور پیش برویم اما این را خوب می دانم من نمی توانم با این مسیر هماهنگ شوم. من برای رسیدن به حقیقت ها تلاش می کنم حتی اگر برایم هزینه داشته باشد. خوب می دانم که روزی خسته می شوم و باید ساک م را ببندم و از این جا بروم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sinra.wordpress.com/665/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sinra.wordpress.com/665/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sinra.wordpress.com/665/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sinra.wordpress.com/665/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sinra.wordpress.com/665/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sinra.wordpress.com/665/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sinra.wordpress.com/665/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sinra.wordpress.com/665/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sinra.wordpress.com/665/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sinra.wordpress.com/665/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sinra.wordpress.com/665/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sinra.wordpress.com/665/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sinra.wordpress.com/665/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sinra.wordpress.com/665/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=665&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sinra.wordpress.com/2011/04/08/%da%86%d8%b1%d8%a7%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">sinra</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نه نمی خواهم!</title>
		<link>http://sinra.wordpress.com/2011/03/31/%d9%86%d9%87-%d9%86%d9%85%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85/</link>
		<comments>http://sinra.wordpress.com/2011/03/31/%d9%86%d9%87-%d9%86%d9%85%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 31 Mar 2011 22:30:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sinra</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نویس]]></category>
		<category><![CDATA[شبانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sinra.wordpress.com/?p=661</guid>
		<description><![CDATA[رورهای عجیبی بوده واسم این روزا. حالت های آزاردهنده ای دوباره برگشتن. خواب خوبی نداشتم به هیچ وجه. زیاد می خوابیدم اما آنقدر خوابم بد بود که هر روز با سردرد بیدار می شدم. مدام خواب های درهم می دیدیم. مدام دعوا می دیدم. هرگز این قدر بدخواب نبودم. شاید بی خواب می شدم و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=661&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">رورهای عجیبی بوده واسم این روزا. حالت های آزاردهنده ای دوباره برگشتن. خواب خوبی نداشتم به هیچ وجه. زیاد می خوابیدم اما آنقدر خوابم بد بود که هر روز با سردرد بیدار می شدم. مدام خواب های درهم می دیدیم. مدام دعوا می دیدم. هرگز این قدر بدخواب نبودم. شاید بی خواب می شدم و تا صبج خوابم نمی برد اما راحت و خوب می خوابیدم. هیچ حالم سرجایش نبود این چند روز. فقط سعی می کردم با موزیک حواس خودم رو پرت کنم. خوب می دانم که چرا اینقدر خواب های مزخرف می دیدم و خوب می دانم که باید چه کنم اما گاهی زندگی از دستام خارج میشه و من هیچ کنترلی روی زندگی ندارم. همه ی ما واسمون پیش میاد که زندگی از کنترل مون خارج میشه. این بار هیچ تقصیری نداشتم اما می ترسم، می ترسم تراژدی دوباره به سراغم بیاد، می ترسم تراژدی تکراری بشه، می ترسم تراژدی جزئی از شخصیت م بشه. می ترسم دوباره از زندگی دور شم و زمین بخورم و دیگه توانی نداشته باشم که بلند شم. دستی نیست که نگذاره زمین بخورم و یا حتی بلندم کنه. امروز فهمیدم که باید حالا حالاها تنها بمونم. فهمیدم که نباید کس دیگه ای رو درگیر زندگی ِ سخت ِ این روزهام کنم. ازوقتی کودک بودم تنهایی رو باور نداشتم اما این روزها می بینم که تنهام، می بینم که دست هام سردن، می بینیم که گرمایی نیست. تحمل ضربه ی سنگین دیگه ای رو ندارم. از این شهر و مردمانش متنفرم و فقط دنبال راهی هستم برای فرار از این شهری که من رو تو خودش حبس کرد و کشت. می خوام فرار کنم اما نمی دونم که می تونم، می خوام بایستم و مقاومت کنم اما باز هم نمی دونم که می تونم یا نه.هیچ نمی دونم!</p>
<p style="text-align:justify;">پی نوشت: می بینید چقدر متن م درهمه؟</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sinra.wordpress.com/661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sinra.wordpress.com/661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sinra.wordpress.com/661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sinra.wordpress.com/661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sinra.wordpress.com/661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sinra.wordpress.com/661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sinra.wordpress.com/661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sinra.wordpress.com/661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sinra.wordpress.com/661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sinra.wordpress.com/661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sinra.wordpress.com/661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sinra.wordpress.com/661/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sinra.wordpress.com/661/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sinra.wordpress.com/661/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=661&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sinra.wordpress.com/2011/03/31/%d9%86%d9%87-%d9%86%d9%85%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">sinra</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دلم اونجاست هنوز</title>
		<link>http://sinra.wordpress.com/2011/03/21/%d8%af%d9%84%d9%85-%d8%a7%d9%88%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b2/</link>
		<comments>http://sinra.wordpress.com/2011/03/21/%d8%af%d9%84%d9%85-%d8%a7%d9%88%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b2/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 21 Mar 2011 00:09:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sinra</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نویس]]></category>
		<category><![CDATA[عید]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sinra.wordpress.com/?p=658</guid>
		<description><![CDATA[یکی دو دقیقه تا سال تحویل بیشتر نمونده و همه خوابیدن. من بیدارم و بازم مث همیشه خوابم نمی بره. به یک سالی که گذشت فکر نمی کنم بلکه به سه سال و نیم زندگی تو اصفهان فکر می کنم. به این که روزای سختی گذشت تا جایی که به ته دره هم رسیدم اما [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=658&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">یکی دو دقیقه تا سال تحویل بیشتر نمونده و همه خوابیدن. من بیدارم و بازم مث همیشه خوابم نمی بره. به یک سالی که گذشت فکر نمی کنم بلکه به سه سال و نیم زندگی تو اصفهان فکر می کنم. به این که روزای سختی گذشت تا جایی که به ته دره هم رسیدم اما خب تونستم خودم رو دوباره بالا بکشم. برای من اون روزی که تونستم از دره بالا بیام سال نو شد، روز نو شد. واسم امسال لحظه ی سال تحویل خیلی اهمیت نداره چون خیلی وقت پیش سال واسم تحویل شد. حدودن 6 ماه پیش بود. دارم موزیک گوش میدم و احساس آرامش می کنم. به عشق های قبلم فکر می کنم، به عشق جدیدی فکر می کنم که این روزها ذهن من رو به خودش مشغول کرده. به کسی فکر می کنم که حس عجیبی به ش دارم. حس تازه ای که هیچ وقت تجربه ش نکردم. اما گیج شدم و گیر کردم بین گفتن و نگفتن. بعضی وقت ها حس می کنم گفتن ش یه خودخواهی یه به دلایل خیلی زیاد. اما نگفتن هم داره من رو اذیت می کنه. بگذریم، فقط از این بابت خوشحالم که تازه تر شدم و به شکل عجیبی احساس خوبی از بودنم دارم بعد از روزهای سختی که گذشت.</p>
<p style="text-align:justify;">وقتی روزهای سخت به بالاترین نقطه رسید فکر می کردم که دیگه هرگز نمی تونم بلند شم اما برگشتم مث آدم مرده ای که با یه شک به زندگی برمی گرده. عجیب و مث معجزه بود.یه روزایی اصلن فکر نمی کردم به زندگی برگردم اما خب برگشتم و تونستم با گذشته م کنار بیام. با سختی های که این دوس داشتن ها داشت. هرچند هیچ چیز رو نمیشه فراموش کرد و زخم ها همیشه جاشون می مونه اما به هر حال زمان که می گذره این زخم ها کمرنگ تر میشن و من این رو همیشه گفتم به احترام عشق های جدید روی زخم های قبلی رو می پوشونم و به عشق های قبلی فکر نمی کنم. این جاست که ما می تونیم تغییر کنیم، می تونیم دوباره بایستیم. این جاست که میشه دوباره زنده بودن رو تجربه کرد.</p>
<p style="text-align:justify;">الان که هدفون توی گوشمه به خیلی چیزا دارم فکر می کنم. به این که چقدر دلم می خواست شیراز بودم. شیراز برای من فقط چند خیابان و خاطره نیست بلکه جاییه که می تونم اونجا بهتر زندگی کنم و می دونم که اونجا واسه ی من بهترینه هرچند می دونم شاید دیگه هیچ وقت نتونم شیراز زندگی کنم. دوس داشتم الان کنار علی و احمد و هخا و وحید توی حافظیه بودم. عید توی حافظیه حس دیگه ای داره. اگه بخوام تو یه جمله همه ی دلتنگی هام برای شیراز رو بگم، باید بنویسم، دلم اونجاست هنوز.</p>
<p style="text-align:justify;">&nbsp;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sinra.wordpress.com/658/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sinra.wordpress.com/658/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sinra.wordpress.com/658/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sinra.wordpress.com/658/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sinra.wordpress.com/658/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sinra.wordpress.com/658/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sinra.wordpress.com/658/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sinra.wordpress.com/658/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sinra.wordpress.com/658/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sinra.wordpress.com/658/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sinra.wordpress.com/658/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sinra.wordpress.com/658/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sinra.wordpress.com/658/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sinra.wordpress.com/658/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=658&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sinra.wordpress.com/2011/03/21/%d8%af%d9%84%d9%85-%d8%a7%d9%88%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">sinra</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>وسوسه ی بودن</title>
		<link>http://sinra.wordpress.com/2011/03/11/%d9%88%d8%b3%d9%88%d8%b3%d9%87-%db%8c-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86/</link>
		<comments>http://sinra.wordpress.com/2011/03/11/%d9%88%d8%b3%d9%88%d8%b3%d9%87-%db%8c-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 11 Mar 2011 19:24:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>sinra</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نویس]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sinra.wordpress.com/?p=654</guid>
		<description><![CDATA[یک اتاق بیمارستان را با یک بیمار بیهوش در نظر بگیرید با آن صفحه ی مانیتور که خطوط نوسانی را که مربوط به قلب و زنده بودن ش را نشان می دهد و فقط یک لحظه کافی ست تا آن خط صاف شود تا دیگر آن فرد برای همیشه زنده نباشد. روزهای ما، و این [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=654&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">یک اتاق بیمارستان را با یک بیمار بیهوش در نظر بگیرید با آن صفحه ی مانیتور که خطوط نوسانی را که مربوط به قلب و زنده بودن ش را نشان می دهد و فقط یک لحظه کافی ست تا آن خط صاف شود تا دیگر آن فرد برای همیشه زنده نباشد.</p>
<p style="text-align:justify;">روزهای ما، و این که آیا ما زندگی می کنیم یا مثل مردگان متحرک هستیم عینن مثل همین خط ها می ماند. وقتی که در زندگی ت حادثه ها و اتفاقات خوب و بد هستند، بالا و پایین ها هستند تو زنده ای، نفس می کشی، آن خط های نوسانی روح زنده بودن را در تو نشان می دهد. اما وقتی زندگی ات بی اتفاق گذشت، بی شوق یک اتفاق خوب، بی شوق یک لحظه ی عاشقی، بی وسوسه ی یک دلدادگی تازه، یک ماجرای جدید آن وقت مرده ی متحرک می شوی و مثل یک خط صاف می شوی. آن وقت مرده ای نه تنها برای خودت بلکه برای همه. کسی تو را نمی بیندو از یاد همه می روی.</p>
<p style="text-align:justify;">تابستان امسال را هیچ گاه فراموش نمی کنم. تابستانی که کاملن یک خط صاف بودم بی شوق یک اتفاق تازه، بی حس دوس داشتن هیچ کس. بی حس زنده بودن. زندگی هیچ معنایی نداشت و می توانم بگویم فرقی با مرگ نداشت. اما از جایی به سمت اتفاق ها و حادثه ها رفتم، ازآن ها استقبال کردم و کم کم شوکی که باید، به زندگی من وارد شد و باز هم خطوط نوسانی ظاهر شدند. نترسیدم و از زندگی پرماجرا داشتن لذت بردم. دوس داشتن های تازه ای تجربه کردم که من را زنده کرد. حادثه ها من را به زندگی دوباره پیوند داد. خوبی های را که نمی دیدم بالاخره دیدم و حس کردم. پر از شهوت زندگی شدم. آن جا بود که توانستم از ته دل بخندم و شاد باشم. از حادثه ها نترسیدن و به استقبال شان رفتن آدم را جرئت می بخشد و زنده بودن را رغم می زند. من خواستم زندگی کنم چون نترسیدم و وسوسه ی بودن را داشتم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/sinra.wordpress.com/654/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/sinra.wordpress.com/654/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/sinra.wordpress.com/654/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/sinra.wordpress.com/654/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/sinra.wordpress.com/654/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/sinra.wordpress.com/654/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/sinra.wordpress.com/654/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/sinra.wordpress.com/654/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/sinra.wordpress.com/654/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/sinra.wordpress.com/654/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/sinra.wordpress.com/654/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/sinra.wordpress.com/654/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/sinra.wordpress.com/654/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/sinra.wordpress.com/654/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=sinra.wordpress.com&amp;blog=6394903&amp;post=654&amp;subd=sinra&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sinra.wordpress.com/2011/03/11/%d9%88%d8%b3%d9%88%d8%b3%d9%87-%db%8c-%d8%a8%d9%88%d8%af%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">sinra</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
