هم‌اکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘شعر’ می‌باشید.

تمام شب را که پیاده گز کرده بودیم
در خانه نیمه روشن دم صبح
دلم تو را می خواست
و چای بهار نارنج
که از حمام با همان حوله بخزیم توی تخت
دلم تو را می خواست که بگویی بیخیال کار
هوا که روشن شود
تلفن خانه هی برای خودش زنگ بخورد
پیغام پشت پیغام
تماس های موبایل بی جواب 

دلم تو را می خواست
که بگویی زندگی جدی نیست
و غرق خلسه پنجره بارانی شویم

دلم تو را می خواست

_________

آرش ستوده

پی نوشت:این مطلب را در گودر خواندیم.جان من اگه خواستین بذارین اسم شاعر رو بنویسین.قربونتون.

تو هم مثل من بیست و دو ساله شدی، جالبه فاصله ی من و تو چهل وهشت روز بیشتر نیست. یعنی من چهل و هشت روزگی عاشقی را تجربه کردم؟ یعنی الان بیست و دو سال از دلدادگی من میگذرد؟ شاید اولین چیزهایی که یادم می آید از تو مربوط به کمی کمتر از سه سالگی مان باشد آن جایی که با هم عکس داریم ولی خوب یادم است که همان روزها هم دوستت داشتم. می دانم بچه گانه بود اما پر بود از پاکی و صداقت. چه خوب که هنوز هم همان قدر دوست داشتنم پاک است، چه خوب که هنوز هم صادقم. چه خوب که هنوز و همیشه دلداده ات هستم.بارها گفته ام که هیچ وقت هیچ وقت از دوست داشتنت پشیمان نمی شوم. حرف زدنت، نگاه کردنت، موهایت و خندیدنت، همه و همه برایم بزرگ ترین لذت های دنیاست. یک لحظه نگاه تو را به تمام خنده های دیگران نمی دهم. همیشه برای من خواستنی ترین بودی واین را می نویسم به گواهی خودم و تمام کسانی که مرا خوب می شناسند. همه می دانند از وقتی بچه بودم اسم تو همیشه بر زبانم جاری بود، همه می دانند زیباترین اسم برای من اسم تو بود.اسمی که درآن یک زندگی نهفته است، اسمی که از آن خیلی چیزها یاد گرفتم. بارها به اسم ات، به معنای  پر از زندگی اش فکر کرده ام و هیچ گاه اسمی قشنگ تر از آن نشنیده ام. می دانی، دلتنگی ات این روزها و این که ماه هاست ندیدمت آزارم می دهد.ماه هاست نتوانستم باز هم نگاهت را تجربه کنم، نتوانستم نگاهم را با نگاهت گره بزنم مثل روزهایی که بچه بودیم.آه چه روزهایی بود. روزهایی که فقط به عشق تو پا به این شهر می گذاشتم. ورق بازی کردن هامان، دیکته گفتن من به تو، استپ هوا، آب بازی، بدمینتون همه و همه را خوب یادم است. یعنی نمی توانم ثانیه ای از با تو بودن را فراموش کنم. می توانم با یادت انرژی بگیرم، فعل می توانم را با تو خوب می توانم صرف کنم. دلتنگتم و هیچ غمی برایم بزرگ تر از دلتنگی تو نیست. بی رنگ رخ تو زمانه برایم زندانی بیش نیست. تو را من چشم در راهم.

از مرز خوابم می گذشتم،

سایه تاریک یک نیلوفر

روی همه این ویرانه فرو افتاده بود.

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

در پس درهای شیشه ای رویاها،

در مرداب بی ته آیینه ها،

هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم

یک نیلوفر روییده بود.

گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

و من در صدای شکفتن او

لحظه لحظه خودم را می مردم.

بام ایوان فرو می ریزد

و ساقه نیلوفر برگرد همه ستون ها می پیچد.

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

نیلوفر رویید،

ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید.

من به رویا بودم،

سیلاب بیداری رسید.

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم:

نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود.

در رگ هایش ، من بودم که میدویدم.

هستی اش در من ریشه داشت،

همه من بود.

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

آشیانه ی بادها کجاست

وقتی که در آسمان ها نیستند

روز را کجا سپری می کنند

شب که به جارو کردن خواب من مشغولند.

_____________

شمس لنگرودی/لب خوانی های غزل آلای ِ من

_____________

پی نوشت :فاصله ی ِ دانشگاه تا خونه خوندم همه شعرهای ِ این دفتر رو و لذت بردم .

درهای سال باز می‌شود
همچون درهای زبان
بر قلمرو ناشناخته‌ها.

دیشب با من به زبان آوردی:
ــ فردا
باید نشانه‌یی اندیشید
دورنمایی ترسیم کرد
طرحی افکند
بر صفحه‌ی مضاعف روز و
کاغذ.
فردا می‌باید
دیگر باز
واقعیت این جهان را بازآفرید.

چشمان خود را دیر از هم گشودم
برای لحظه‌یی
احساس کردم
آنچه را که آزتک‌ها احساس کردند
بر چکاد پرتگاه
بدان هنگام که بازگشت نامعلوم زمان را
از ورای رخنه‌های افق
در کمین نشسته بودند.

اما نه
بازگشته بود سال
خانه را به تمامی بازآکنده بود سال
و نگاه من آن را لمس می‌کرد.

زمان
بی‌آن که از ما یاری طلبد
کنار هم نهاده بود
درست به همان گونه که دیروز،
خانه‌ها را در خیابانی خلوت
برف را بر فراز خانه‌ها و
سکوت را بر فراز برف‌ها.

تو در بر ِ من بودی
همچنان خفته.
تو را بازآفریده بود روز
تو اما
هنوز نپذیرفته بودی
که روز بازآفریند
هم از آن دست که آفرینش وجود مرا نیز.

تو در روز ِ دیگری بودی.

در کنار من بودی
تو را چون برف به چشم دیدم
که میان جمع خفته بودی.

زمان
بی‌آن که از ما یاری طلب کند
بازمی‌آفریند خانه‌ها را
خیابان‌ها را
درختان را
و زنان خفته را.

زمانی که چشمانت را بازگشودی
میان لحظه‌ها و آفریده‌هایش
دیگر بار
گام از گام برخواهیم گرفت.
و در جمع حاضران نیز
زمان را گواه خواهیم بود و هر آن‌چه را که به هم درآمیخته است.
درهای روز را ــ شاید ــ بازگشاییم
و آنگاه
به قلمرو ناشناخته‌ها
راه یابیم.

__________________

اکتاویو پاز/شاملو

در ميانه ي راه ايستادم

و به زمان پشت كردم

و به جاي آينده

كه در آن كسي چشم براهم نبود

برگشتم

و بر جاده ي هموار ِ گذشته

گام زدم

آن راه  ِ باريك را ترك كردم

كه همه از آغازه آغاز

انتظار ِ نشانه اي ،كليدي يا

فتوايي ازآن دارند،

و در اين ميانه اميد،نوميدانه اميدوارست

تا دروازه ي قرون باز شود

و كسي بگويد:

اكنون نه دروازه اي،نه قرني…

خيابان ها و ميدان ها را

زير پا گذاشتم،

تنديس هاي خاكستري در

سردي صبحگاه،

وتنها باد

در ميان ِ اشياي مرده،

زنده بود.

ان سوي شهر،دشت و

آن سوي دشت

شب در دل ِ صحرا بود:

دل ِ من شب بود،

صحرا بود.

آنگاه سنگي در آفتاب بودم،

سنگي و آينه اي ، و آن وقت

دريايي در دل ِصحرا و ويرانه ها،

و بر فراز ِ دريا آسمان ِ سياه،

سنگ ِ عظيم حروف ساييده،

ستاره ها را هيچ چيز به من نمي نمود.

به انتها رسيدم.

دروازه ها فرو ريخته،

و فرشته بي سلاح

خفته…

_______________

اكتاويو پاز

زبان تو باید
پرچم نیلوفر باشد
و لب هایت زرورق سپیده دم
که هر چرندی می گویی یا شعر ناب است
یا زمزمه ی آبشار

آنوقت برای همین چار خط مدح بی قافیه
که مثل باد از کنار گوشت خواهد گذشت
من یک خروار کلام ریزو درشت را
غربال کرده ام.

_______________

عباس صفاری/کبریت خیس

گر بدين‌سان زيست بايد پست
من چه بي‌شرم‌ام اگر فانوس ِ عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند ِ کاج ِ خشک ِ کوچه‌ي ِ بن‌بست.

گر بدين‌سان زيست بايد پاک
من چه ناپاک‌ام اگر ننشانم از ايمان ِ خود، چون کوه
يادگاري جاودانه، بر تراز ِ بي‌بقاي ِ خاک

______________

شاملو/هوای تازه

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

مرغي از اقصاي ِ ظلمت پر گرفت
شب، چرائي گفت و خواب از سر گرفت.
مرغ، وائي کرد، پر بگشود و بست
راه ِ شب نشناخت، در ظلمت نشست.

من همان مرغ‌ام، به ظلمت باژگون
نغمه‌اش واي، آب‌خوردش جوي ِ خون.
دانه‌اش در دام ِ تزوير ِ فلک
لانه بر گهواره‌ي ِ جنبان ِ شک.

لانه مي‌جنبد وزاو ارکان ِ مرغ،
ژيغ ژيغ‌اش مي‌خراشد جان ِ مرغ.

اي خدا! گر شک نبودي در ميان
کي چنين تاريک بود اين خاک‌دان؟
گر نه تن زندان ِ ترديد آمدي
شب پُراز فانوس ِ خورشيد آمدي.

من همان مرغ‌ام که واي آواز ِ او
سوز ِ ماءيوسان همه از ساز ِ او
او ز شب در واي و شب دل‌شاد از اوست
شب، خوش از مرغي که در فرياد از اوست،
گاه بالي مي‌زند در قعر ِ آن
گاه وائي مي‌کشد از سوز ِ جان.

خود اگر شب سرخوش از واي‌اش نبود
لاجرم اين بند بر پاي‌اش نبود.

واي اگر تابد به زندان‌بان ِ ريش
آفتاب ِعشقي از محبوس ِ خويش!

من همان مرغ‌ام، نه افزون‌ام نه کم.
قايقي سرگشته بر درياي ِ غم:
گر اميدم پيش رانَد يک نفس
روح ِ درياي‌ام کشانَد بازپس.

گر اميدم وانهد با خويشتن
مدفن ِ درياي ِ بي‌پايان و، من!
ور نه خود بازم‌نهد درياي ِ پير
گو بيا، اميد! و پاروئي بگير!

خود نه از اميد رَستم ني ز غم
وين ميان خوش دست‌وپائي مي‌زنم.

من همان مرغ‌ام که پر بگشود و بست
ره ز شب نشناخت، در ظلمت نشست.
نه‌ش غم ِ جان است و نه‌ش پرواي ِ نام
مي‌زند وائي به ظلمت، والسلام.

_______________________

4.mp3

بشنوید با صدای شاعر

نامجو و گلشیفته فراهانی آلبومی دادند که خداست.عاشقتونم.محشره این آلبوم.همیشه زنده باشین که به ما این جوری حال بدید.هیچ کس توو ایران توان رقابت با نامجو رو نداره.به جرات می گم.

نگر تا این شب خونین سحر کرد

چه خنجرها که از دل ها گذر کرد

__________________

ما را به حامله ی باکره

ما را به شهید ِ زنده

ما را به لذت ِ آخ

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 268 مشترک دیگر بپیوندید