You are currently browsing the category archive for the 'دست نویس' category.
در جاده ها بودن لذتی دارد که تو آن را درک نکردی ،در جاده ها زندگی کردن ، همیشه در جاده ها رقتن عذابی دارد که تو آن را نکشیدی اما من لذتش را ، عذابش را ،خوب و بدش را چشیدم .جاده ها را همان قدر دوست دارم که از آن ها متنفرم.از آن جهت متنفرم که هیچ گاه در جاده ها همسفری نداشتم و از آن جهت دوستشان دارم که آن ها تنها همسفرانم بودند.همیشه و در دل جاده ها به همه چیز و همه کس فکر می کنیم و جاده ها بی هیچ در خواستی فقط و فقط تو را همراهی می کنند.من هیچ گاه انسانی نبودم که یک جا آرام بگیرم ،مدام باید بروم ،مدام باید حرکت کنم،نمی دانم به کجا اما تنها چیزی که می دانم قرار نداشتنم است.همیشه سفر برایم چیزی جز خوشی ِ چند روزه بوده است.همیشه دوست داشته ام یک جا نمانم حتی برای یک روز ،حتی برای ِ یک ساعت .دوست داشته ام در دل ِ زمان ها و مکان ها حرکت کنم.دوست نداشته ام روحم را و جسمم را به سکون بسپارم.سکون همیشه برایم بوی مرگ به همراه داشته و به همین دلیل است که جاده ها را دوست دارم .در جاده ها فقط روح ِ حرکت را حس می کنی .در جاده ها همیشه رفتن و هرگز نرسیدن را درک می کنی .جاده ها را فقط برای آنکه در آن ها باشم دوست دارم نه برای آن که مرا به جایی یا کسی می رسانند.من جاده ها را زندگی کرده ام .
هیچ گاه شروع نداشت و یا حداقل من ابتدای اش به یاد نمی آورم و همین طور هم دوست ندارم پایانی برایش مجسم کنم .دوست داشتنت برای من از بی نهایتی تا بی نهایتی دیگر کشیده شده است.من هیچ گاه پایانی تصور نمی کنم پس ترسی از جلو رفتن و هر روز بیشتر دوست داشتنت ندارم.پایان برای آن هاست که ادای عشاق را در می آورند ،پایان برای آن هاست که می ترسند ،هرگز دوست داشتنت را برای من آغاز و پایانی نیست.آن قدر دوست داشتنت این سال ها به من نیرو داده تا جلوی خیلی چیزها بایستم ،کمر خم نکنم و نشکنم و آن قدر که دیگر از هیچ چیز هراسی نداشته باشم.
پی نوشت :
اگر چه این روزها سخت ذهنم برای نوشتن متمرکز میشه اما هر چند کوتاه سعی می کنم از تو نوشتن را ادامه دهم.
این می تونه ابلهانه ترین فکر دنیا باشه که بدونی داری می بازی اما هنوز این توهم رو داری که برنده می شی . فکر مسخره ای ی که میدونی تلاشت بی نتیجه ست اما بازم میجنگی و تلاش میکنی . خودت هم نمی دونی واسه چی میدویی دنبال زندگی . فقط میدویی اما چراش رو نمیدونی .
این مسخره است که میدونی تنها باید بری اما هی منتظری تا یکی بیاد و همراه ت بشه . میدونی این همراهی فقط یه توهم ِ که از فرط تنهایی داری. هی با خودت فکرای چرند می کنی . فکرایی که همه توهم ِ .یه توهم .
اینکه ما آدما خودمون رو زدیم به بی خیالی بزرگ ترین مشکل شده. همه می نالیم از اینکه دیگران به فکر مون نیستن در حالی که اول از همه خودمون بودیم که دیگران رو فراوش کردیم . غم شونو ندیده گرفتیم .
خب پس با این وضع انتظار زیادی هم نمیشه از کسی داشت.ناچار به تنهایی خودمون پناه می بریم و این تنهایی رو باارزش تر از بودن با انسان هایی میدونیم که همه سر در گریبان خوذشون کردند و فقط به فکر خودشونند.
پی نوشت :
این متن یک سال پیش نوشته شده اما شدیدن به الان ِ من شبیه هست .
نمی دونم چرا شما رو از خودم و دوست خودم می دونستم .نمی دونم چرا فکر می کردم که می تونیم به هم کمک کنیم .شمایی که مهربانی من رو ناشی از ضعف من دونستید ،شمایی که در ظاهر می گفتید کمکت می کنیم اما توو کوچکترین مشکلات ِ من خودتون رو بدجوری کنار کشیدید.واژه ی دشمن رو هم برای شما به کار بردن به خدا زیاد است .شما از دشمن هم بدترید .می دونم که اشکال از من بوده که هیچ گاه به دنیای کثیف و پر از دروغ و زبون بازی های شما وارد نشدم .شب های بی خوابی من ، شب های همه کابوس ِ من ،همه شب های یلدای من ،این شب هایی که به کمک احتیاج داشتم تنهام گذاشتید و انسانیت خودتون رو زیر سوال بردید و نه هیچ چیز دیگه .من با تمام دردهام ایستادم و روزی جواب ِ تک تک ِ شما رو خواهم داد.این شب های همه کابوس پایدار نخواهد ماند
آن هایی که می خواستند کمک کنند نتوانستند و آن هایی که می توانستند نخواستند کمک کنند .هرگز این روزهای بعد از رفتن پدر و سنگ جلوی پایم انداختن های شما یادم نمی رود.دیر و زود دارد ،سوخت و سوز هم دارد اما به هر بدبختی که باشد می گذرد و تنها دل سنگی ها و خود خواهی های شما در ذهن من می ماند .یادتان باشد دنیا هرگز به این شکل نمی ماند یعنی نمی گذارم که بدین شکل بماند.
وقتی برمی گردم به سال های قبل به 4 سال ِ قبل می بینم چقدر تغییر کرده ام.خوب اون روزها یادم هست ،روزهایی که چقدر دل بستن به هر چیز و هرکس راحت بود و چه قدر دل بریدن سخت.روزهایی که به همه چیز اصرار داشتم ،به دوستی ،به ماندن ،به دوست داشتن.اما حالا بدون هیچ احساسی از کنار ِ همه چیز عبور می کنم طوری که انگار هیچ چیز و هیچ کس دور و برم نیست.
خیلی کار سختی نیست در واقع اولش سخته ولی بعدش عادت می کنی.لازم نیست دوستش داشته باشی چون بهش عادت کردن کفایت می کنه.یادم میاد همین 2 سال ِ ِِگذشته که چقدر از بودن و زندگی توو این شهر گلایه داشتم .شهری که پدرم رو ازم گرفت.اما به این جا هم عادت کردم.2 هفته پیش بود که یکی از دخترای کلاس اسپانیایی ازم توو راه ِ برگشت به خونه پرسید حالا اصفهان بهتره یا شیراز ؟منم گفتم دیگه فرقی واسم نداره کجا باشم و فقط دوست دارم جایی باشم که دوستام پیشم باشند.و درست چند روز پیش یکی از دخترای انجمن ازم پرسید کجا بهتره ؟ولی این بار نگفتم جایی که دوستام باشن و فقط در جواب گفتم همه جا آسمونش همین رنگه.
حالا هم دل بریدن و دل کندن از انسان های هر شهر برایم راحت شده و تنها اگر برای شیراز دل تنگ شوم فقط و فقط برای چند خیابون وپارکش دل تنگ می شوم .خیابان ملاصدرا ،هدایت،معدل،کریم خان زند و … .دل بستگی برای من بی معنا شده و دل بریدن پر معنی .همه ی بهانه هایم غرق شدند.
هیچ گاه برای آمدن و واردشدن آدم ها به زندگیم اصرار نمی کنم و همین طور هم هیچ گاه مانع خروج و رفتنشان از زندگی ام نمی شوم .همه را آزاد گذاشته ام تا خودشان تصمیم بگیرند با من چه فاصله ای بگیرند .دوست ندارم به زور نگه تان دارم.دوست داشته ام ببینم آن قدر به من علاقه داشته اید که خودتان بمانید و با من همراه شوید . دوست داشته ام بدانم چه قدر دغدغه ی روزها و شب های من دغدغه ی روزها و شب های شما هم هست.با هر کس حرفی می زنم در پی اثبات فقط یک چیز است، آن هم این که درد ِ خودش بزرگ تر از درد ِ من است .انگار همه فراموش کرده اند که درد ها زیاد و کم ندارند و تنها نگرش و ظرفیت شان هست که زخم ها رو کوچک و بزرگ می کنه.حال هم اصرار ندارم که دیگر حتی حرفی از شما بشنوم حتی خدایی نکرده تشویق کردنتان را.آن قدر قدرت پیدا کرده ام که خودم رو دوست خودم ،برادر ِ خودم ،خواهر ِ خودم و به کل خودم رو هم غصه ی خودم بدونم.خودم رو دو تکه کردم که حداقل خودم برای خودم شنیده شوم.دیگر اصراری ندارم به دیدنتان ، به صدایتان را شنیدن .دلم برای تان همیشه تنگ می شود اما دیگر هیچ اصراری به هیچ چیزتان ندارم.
این برای شما عادت بوده که دست کم بگیرید هر کس ِ کوچک تر از خودتون رو.عادت کرده اید که مرا یه انسان رویا پرداز ،یه انسان ِ متوهم تلقی کنید.هر بار اعتماد نکردید و هر بار به فرو رفتن هم خونتان کمک کردید .هر بار نشنیدیتش و کمک کردید به دیگران رو بیاورد .دیگرانی که اگر بدتر از شما نباشند قطعن بهتر از شما نیستند.کوچک پنداشتیتش اما آینده رو فراموش کرده اید .من رک و مستقیم بوده ام و هستم .زودرنج بوده و هستم .خیلی زیاد هم کینه ای هستم اما بیش از این که رفتارتان مرا آزار داده باشد حرف هایتان مث زخم ِ عمیقی میمونه که همیشه جاش هست.درست مثل پارگی ِ بالای ِ ابروهام که از 6 سالگی دارمش.دست کم بگیرید برادر کوچک ترتان را و او را متوهم فرض کنید .
داشتن یه مشت کروموزم مشابه که اثبات نمی کنه آدما خواهر و برادرن .یادتون باشه اون چیزی که اثبات می کنه با هم هستید باور کردن همدیگر هست ، احترام به خواسته هاشون و شنیدن ِ حرفاشون.حرفی دیگه ای ندارم جز این که باید حالا هی دست ِ کم بگیرید!…
بنده هیچ جوره عادت نداشتم و ندارم که اگر کسی خواست نظر بذاره واسه یه پست یه تاییدیه واسه نمایش عمومی واسش بذارم البته بگم یه سری کامنت هایی رو هم که ربطی به مطلب نداشته باشن قطعن پاک می کنم. یادتان باشد برای من همین قدر که این وبلاگ مورد توجه تون قرار بگیره کفایت می کنه و تعداد ِ کامنت ها به هیچ وجه واسم مهم نبوده و نیست و نخواهد بود .البته بدون شک خوشحال میشم نظرتون راجع به هر متنی که میذارم بدونم اما خب اگر کسی هم چیزی نذاره واسم خیلی تفاوتی نداره.ضمنن غمگین بودن یا نیودن من رو هیچ جوره نمیشه از چار تا خطی که من این جا می نویسم تشخیص داد پس لطفن در این مورد قضاوت نکنید که بدجوری شاکی میشم .و آخرین مطلبی که باید به عرضتون برسونم اینه که تعداد کامنت های هر پست یا وبلاگ نشان دهنده ی خوب بودنش نیست بلکه خود ِ مطلب و محتوای وبلاگ ِ که نشان دهنده ی خوب بودن یا نبودن و درخور خواندن بودن وبلاگ هست . چه بسیارند کسانی که خودشون رو وبلاگ نویس و فعال اجتماعی و هزار کوفت و زهرِ مار ِ دیگه میدونن اما اگر کمی به متنشون دقت کنید بیش از 20 غلط املایی پیدا می کنید .و یا حتی وبلاگ های دیگری که رسمن و علنن اراجیف می نویسند و خدا تا کامنت دارند .از این دست وبلاگ ها کم ندیدم اما خب مردم ما اصولن آدمای شدیدن درگیری هستند که دیگه از یاد می برند که باید به یه سری قواعد توجه کنند. برای من بیش از همه چیز نوشتن و چگونه نوشتن در وبلاگم مهم هست و بعد از اون تعداد بازدیدهای هر روز و هر هفته و هر ماه و در آخر هم کامنت ها البته نه از نظر کمیت بلکه از نظر کیفیت .بدون این که هر کس نظرش رو چطور می نویسد مهم خواهد بود.امید وارم تونسته باشم پاسخ ِ جامع و کاملی بهتون داده باشم.
نمی دونم این اصطلاح درد ِ فلسفی از کجا اومد ولی هرچی فکر می کنم می بینم این اصطلاح رو مرفهین بی درد که فقط دلشون می خواسته یه دردی داشته باشن که جلوی بقیه کم نیارن ساختن. والا من که سر در نمیارم چرا ملت ما خوششون میاد دردای خودشونو بیش از بقیه نشون بدن.خب البته با کمی فکر آدم تنها به این نتیجه می رسه که مازوخیستن همه ی این مردم.البته این یه علت دیگه هم میتونه داشته باشه اونم اینه که بعضی وقتا توو جوامعی مث ِ جامعه ی ِ ما یه چیزی ناگهان مد میشه مث فیلم دیدن یا مثلن خوندن کتابای فلسفی و از این دست کتابا. بنده با خوندن و دیدن مخالف نیستم اما این جوری که شما فقط واسه کلاس گذاشتن می خونید و می بینید حال ِ آدم رو به هم می زنه.چون اغلبن نه می فمید چی می خونید ، نه می فهمید چی می بینید و فقط چار تا اسم کارگردان و نویسنده و هنرپیشه حفظ می کنید که خدای نکرده جلو بقیه کن نیارید ! آی آی آی جدن که عجیبیم ما ملت ،نه؟ ولی هیچی باحال تر از دردای فلسفی تون که من کلن به دلیل ضریب هوشی میگو از درکش عاجزم نیست . بابا جون ِ من دست بردارید از این جفنگ گفتن ها .یه کم نگاه به دور و برتون بندازید که چه جوری تر وخشک دارن با هم می سوزن بعد ببینم بازم میتونین از این زرا بزنید یا نه ! ولی خودمونیما این دردای فلسفی تون منو کشته !
