You are currently browsing the category archive for the 'ترانه' category.
می گی از جتگ و کشاکش
می گی از حریق ِ نفت کش
مجری اخبار و گزارش یه آدم ِ دروغ گوی ِ …
یه برنامه واسه جوونی
روزاتون سبز و آسمونی
قدرِ میکروفونو میدونی عشوه نیا آی بچه …
ارتباط مستقیم و زنده بین یه شهر و چند تا ده
مجری ِ جنگ ِ خانواده
جیغ نزن اینقدر زنیکه ی …(استغفرالله)
از زیر چشم همدیگر و میپاییدن
چیزای رئیساشونو می مالیدن
با صداشون روحمون رو ساییدن
با دروغاشون اعصابمونو …(آقا این جا خانواده نشسته)
دکورای جلف و پر از گل
گلای ِ گلایل و سنبل
کلاغ با ادای بلبل
اینا رو از کجا گیر اوردن یه مشتی …
_________________________
پی نوشت:
1-ببخشید بی ادبی بودا ولی واقعیت بود چون هر جا رو می گیری همین اوضاع ست.خداییش از کجا گیر میارن کلاغ با ادای بلبل رو این …ها؟
می دونم روزی تو میای که دیگه هیچ نفسی نمونده.روزی میای که دیگه توانی برای رویارویی شدن نمانده،دیگه رمقی واسه عاشقی نمونده.همین الان هم کمی دیر شده و هر روز امیدهای من کمتر میشه واسه اینکه تو بیای و دستم رو بگیری و از این تنهایی نجاتم بدی.این روزها هر چی که می گذره امیدها جاشون رو به ناامیدی میدن.هرگز ناامیدی رو باور نداشتم چون دوست نداشتم ناامید باشم.اما روزهایی که می گذره و من هیچ حرکتی از تو نمی بینم حس ِ هیچ گاه نیامدنت بیشتر تقویت میشه.شکایتی هم ندارم چون شاید تو هیچ گاه من رو دوست نداشتی و همه و همه خیال من بوده که ما روزی همیشه در کنار هم خواهیم بود.اما اگر تو هم به من می اندیشی دیگه نمی دونم اگر نمی خوای الان دستم رو بگیری دیگه کی می خوای به دادم برسی.روزها فریاد می زنم و شب ها قطره های اشک ِ که جاری میشه.شاید هم من کم تحمل شدم.اما باور کن تو هم اگر روزهای من رو میدیدی به من حق می دادی که دیگه تحمل نکنم.شمارش ِ معکوس تموم شدن بیست ویک سالگی من هم دیگه شروع شده وهنوزم از رسیدن به بیست و دو سالگی راضی نیستم چون هیچ گاه بزرگ شدن رو دوست نداشتم.دوست داشتم همیشه خودم و خودت رو توی کودکی مون توی اون طاقچه ببینم.حتی اگر هم نیایی من دیگه گله ای ندارم چون هیچوقت نخواستم تو رو از آن ِ خودم بدونم.روزها بی هیچ انگیزه ای می گذرند و هر روز و هر شب به امید آمدن تو جاشون رو با هم عوض می کنن. نمی دونم شاید انتظار بی هوده ای دارم وشاید و شاید های دیگه .از شکستن متنفرم اما نگرانم،نگرانم اگر نیایی بشکنم و خورد بشم.دوست ندارم دیگه فقط دیدارهامون فقط توی خواب باشه.قبلن هم گفتم که تو دیگه باید به حقیقت زندگی من بیای.آره یه جایی توی همین خونه ی کوچکم نوشتم.سومین مطلبی که گذاشتم و همه ی حرفم از دلتنگی ِ سال های بی روح ِ من بود .از اون سال هایی که فاصله ها دیدن تو رو فقط توی رویا میسر می کرد.این روزها با آن روزها فرق های زیادی داره اما در کنار من نبودنت همه ی روزها ی عمرم رو مث ِ هم کرده.شکایتی ندارم و آن قدر درکت می کنم و آن قدر برایم ارزشمندی که هیچ گاه نتوانم گله ای از تو داشته باشم.گفتم و می گم ،هنوزم می گم که همیشه منتظر آمدنت هستم اما روزی نیا که نفس و رمقی نمونده.روزی نیا که دیگه صدا از گلو در نمیاد.روزی نیا که من تمام شده باشم.روزی بیا که من هستم و آوازم می تونه همه جا رو بگیره .روزی بیا که کبوترها آن قدر شاد باشند که بتوانند برایمان آواز با هم بودن بخونند.روزی که دنیا جایی واسه من داشته باشه بیا.این روزها جز همین روزهایی که داره می گذره نیست.منتظرتم.
_________________
پی نوشت:
من رو رها کن از تنهایی ِ من
من رو پاکیزه کن
با غسل بارون
تو تنها حادثه،تنها امیدی
برای قلب من ،این قلب ِ مسموم
ردای روشن ِ آمرزشی تو
برای این تن ِ محکوم ِ محکوم
تو بانوی ِ ترانه هامی اما مث ِ شکستن ِ من بی صدایی
