ساعت شش صبح شده و من هنوز بیدارم و چشمانم را به زور باز نگه داشته ام. از این سایت به آن سایت می روم تا شاید کمی از فکر بیرون بیایم اما نمی شود که نمی شود. عذر و بهانه و توجیهی ندارم. این بار تنها خودم بودم و خودم. خوب می دانم که خراب کردم. جبران ِ این همه سال عقب ماندگی برای م غیرممکن نیست اما بسیار بسیار سخت شده است. این که باید انتقادها و سرزنش های نابه جا و گاه به جا را بشنوم برای م زجرآور است. بیست ماه پیش که می خاستم همه چیز را رها کنم و خودم را دست زمان بدهم درخودم هیچ توانایی نمی دیدم. اصلن می توانم های م را فراموش کرده بودم. حالا با آن روزها یک فرق دارد. وقتی خودم را با دیگران و توانایی های م را در چند زمینه با آن ها مقایسه می کنم، تنها یک چیز برای م آشکار می شود و آن هم این که مطمئن شده ام در بسیاری از کارها خیلی خیلی ماهرترم. نمونه اش ترجمه ای که آن روزها فکر می کردم هیچ استعدادی در آن ندارم و حالا می بینم چقدر خوب و بهتر از خیلی ها این کار را می توانم انجام بدهم. اما افسوس! من تنبلی کردم. بله! تنبلی کردم و خودم را از این بابت نمی بخشم. اگر بخاهم توجیه کنم مطمئنن می توانم اما باید با خودم مثل همیشه صادق باشم. من بهترین موقعیت را برای تثبیت خودم از دست دادم و نمی دانم آیا باز هم این فرصت ایده ال برای م پیش می آید یا نه. این بار خودم را مستحق می دانم در برابر انتقادات سکوت کنم و بپذیرم کوتاهی کردم. همین 2 شب پیش بود که خاب بابا را می دیدم که از کم کاری های من گله داشت. هر چند به خاب و ارتباط آن با دنیای ماورا اعتقادی ندارم اما روزهایی برای م زنده شد که به حرف های پدرم گوش نکردم. شاید من تنها کس نبودم اما من هم یکی از کسانی بودم که جواب آن همه سخت کوشی اش را ندادم. قصور کردم و این بار خودم را لایق این انتقاد و سرزنش می بینم.
اما یک چیز هست که من نتوانسته ام ازآن رها شوم و همان خستگی مزمن یست که 4 سالی می شود به ان دچار شده ام. هیچ کس نمی تواند این خستگی را بفهمد و البته انتظاری هم ندارم. همه جوره سعی کردم کنار بیایم با شرایطی که دارم اما کم آورده ام. علی غم همیشه تصویر واضح و روشنی حداقل این روزها از خودم ندارم و این برای م زجرآور است. این که نمی دانم کجا هستم حسی دردناک به من داده که این ساعت از صبح هم دوست ندارم بخابم. نگران م که آیا می توانم جبران کنم یا نه. آهنگ ِ Regret از آناتما را گوش می دهم و مدام این جمله اش در ذهنم تکرار می شود که
My future is not set
For the tide has turned
But still I never learned to live
without regret
I still never learned to live without regret
و این جمله تکرار می شود و تکرار می شود و تکرار می شود. خسته ام و گم شده. نمی دانم کجایم. گاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد!!!

بیان دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته