برای من بودن دلیل می خاهد. زندگی کردن و زنده ماندن نه روزمرگی، باید چیزی بیش از یک گذر روزها باشد. برای خوشحالی هایم دلیل قانع کننده ای می خاهم، همین طور برای اندوهگین بودن و ناراحتی هایم. هر طور که با خودم حساب می کنم اگر بخاهم این طور فکر کنم که بی دلیل شاد و غمگین باشم آن وقت آدم پوچ و الکی خوشی می شوم که زندگی اش به مدفوع سگ هم نمی ارزد. نمی توانم بپذیرم برای آن که فقط وفقط از غم فرار کنم آدم شادی باشم. مگر می شود از اندوه، نه به گفته ی من بلکه به نظر بزرگانی که حرف شان برای ما سند است، فرار کرد؟ اندوهی که اگر بخاهیم با خودمان کمی صادق باشیم قدرت وحشتناکی برای از پا درآوردن تک تک ما دارد. بله! همه ی ما قدرت غم را می دانیم و بدون شک نمی شود از آن فرار کرد. چرا که بالاخره شب که به خانه می آییم در خلوت خودمان آن قدر خودخوری می کنیم که انگار نه انگار چهره ی دیگری تا همین چند ساعت پیش از آن جلوی دیگران نشان دادیم. فکر می کنم اول از همه باید با خودمان صادق باشیم، بهتر است بدانیم اگر فرار کنیم روزی طوری زمین می خوریم که همه ی تظاهر به خوب و خوش بودن ها از یادمان می رود. خوش بودن اگر بی دلیل شد روزی آن قدر در خودمان فرو می رویم که حتی در آینه هم نمی توانیم خودمان را بشناسیم. غمگین بودن هم دلیل می خاهد. این که بخاهیم بی دلیل و بعضن برای جلب توجه دیگران چهره ی افسرده از خودمان نشان دهیم همه ی ما را خسته می کند. بهتر است به جای ماسک زدن و تظاهر کردن آن چه را که در خلوت خودمان هستیم همه جا همان باشیم تا شاید شب ها در رخت خاب اینقدر پریشان و مضطرب نباشیم.

حداقل من دوست دارم برای هر کارم دلیلی داشته باشم. برای شادی ها، اندوه ها، دوست داشتن هایم، تنفرهایم نیازمند دلیلی قانع کننده ام که حداقل بتوانم به خودم در خلوتم جواب پس بدهم. شاید به نظر انسان سخت گیری نمود پیدا کنم اما خوب می دانم این طور زندگی کردن حداقل سال های زیادی من را سر پا نگه می دارد و نتیجه اش ثبات اخلاقی ست و حداقل نواسانات زندگی من را کمتر و کمتر می کند. من برای شادی و رضایت دیگران هرگز تظاهر نخاهم کرد چیزی که در جامعه ی امروز به وفور یافت می شود و شاید دردی ست که همه ی ما آن را می دانیم و درصد انگشت شماری از ما با آن مقابله می کنیم.دوست دارم با دلیل زندگی کنم تا نخاهم تظاهر کنم، و بتوانم همه جا سهیل واقعی باشم.