مجبور بود خودش را زجر بدهد و کاری کند او را از خودش متنفر کند. متنفر که نه، شاید می خاست کمی دورش کند تا به گمان خودش از وابستگی جلوگیری کند. پسر تمام سعی اش را روز و شب می کرد، اما یک روز صبح بعد از آن که خابش را دیده بود بلند شد و حس کرد بیش از این نمی تواند. فهمید که مقاومت بی فایده است، روز و شب تصویر دختر در ذهنش مرور می شد. خودش هم باورش نمی شد که تا این حد جلو رفته باشد. تصور می کرد آن قدر کنترل همه ی احساسات ش را در دست گرفته که می تواند به راحتی خاسته هایه ش را زنده به گور کند. اما یه شب با خودش گفت نه!» این کارها و خشونت ها به من نیمده». بعد با خودش فکر کرد اگر نخاد چشم پوشی کنه می خاد چه کار کنه؟ می خاست همه ی آن چه را که در وجودش روزها و شب ها فریاد می زده و او سعی می کرده آن را خفه کند به دختر بگوید؟ کمی فکر کرد. بلند شد آبی خورد و به کنار پنجره رفت و حیات رو نگاه کرد و همان طور به فکر فرو رفته بود. لحظه ای با خودش گفت هر چه بادا باد! «همه ی حرف های ام را به ش خاهم گفت» . اما خوب که فکر کرد متوجه شد انگار به همین سادگی ها هم نیست. همان جا کنار پنجره نشست و در خودش جمع شد، سرش را روی پاهای اش گذاشت و زیر لب چیزهایی زمزمه می کرد طوری که حتی خودش هم نمی فهمید چه می گوید. کم کم شروع کرد به گریه کردن، گریه اش نه از سر ضعف بود، نه از تنهایی بلکه از درماندگی و استیصال بود. آدمی نبود که بگذارد حرفی در دل ش بماند، همین قدر هم که این چند ماه هیچ چیز به زبان نیاورده بود فقط خودش را زجر داده بود. راه های پیش روی اش همه روشن بودند اما مشکل این جا بود که هیچ کدام شان برای او راه نبود. به این فکر می کرد که ای کاش انتخاب ها بین بد و بدتر بود تا شاید می توانست بد را انتخاب کند. اما انگار همه ی راه ها در بهترین حالت، بدترین بود. آن قدر فکر کرده بود که سرش سنگین شده بود. ترجیح داد برای لحظه ای هم که شده از همه چیز فرار کند. یک آرام بخش خورد، روی تخت خاب پهن شد تا شاید چند ساعتی را آرام بخابد و فکر نکند اما خودش هم به این فکر نکرده بود که شروع همه دوباره ی همه ی این فکرها از یک خاب بود و اگر الان هم خابش را ببیند چه؟ دیگر در خاب هم آرام نداشت.