تو گودر بود که می خوندم آدم های عاشق فراموشکارند، زود یادشان می رود که چه به روزگارشان آمده و چه روزها و شب های وحشتناک و عطشناکی را گذرانده اند. اما یه جمله دیگه می خوندم که حافظه ی آدم های غمگین قوی است، می دانند کجای کدام خیابان، آن روز مردند. خیلی فرق نمی کند که توی جمله ی دوم به جای غمگین همون عاشق رو بذاریم و همین طور برعکس ش تو جمله ی اول. چیزی که مهمه اینه که آدم های عاشق همیشه با این پارادوکس درگیرند، آدم های عاشق درست جایی که باید فراموش کنند به یاد می آورند و جایی که باید به یاد بیاورند فراموش می کنند و همین است که هر روز غمگین تر می شوند. من هم از همین دست آدم ها هستم و خب مثل تمام عشاق همه ی کارهایم برعکس. بعضی وقت ها به خودم می گم اه پسر چقد احمقی!!! فلانی هر کاری خاست باهات کرد و بعدشم یهو غیب شد و یه روز که تنها شد یا عشقش کشید برگشت و این چرخه بارها تکرار شد. با خودم فکر می کنم وقتی پست های عاشقانه ام را می خاندند پیش خودشان چقدر ممکن بود ذوق کنند و البته با خودشان می گفتند عجب خلی که هنوز منو دوست داره. از آن ها هم نمی توان گله ای داشت چون آن ها هم تکلیف شان با خودشان مشخص نبود. آن ها هم نمی دانستند چه می خاستند اما به من سخت گذراندند که البته خودم هم بی تقصیر نبودم در این دور باطل. می دانستم و می دانستند که هیچ چیز قرار نیست تغییری کند اما همچنان چیزی ما را به کوشش برای تغییر می کشاند. هر بار که بازگشتند و باید به یاد می آوردم روزهای سخت و شاید هم شیرین بودنشان را و البته پرالتهاب شان را، فراموش می کردم. و روزهای نبودشان خوب یادم بود کجای کدام خیابان چه روزی مردم.

چند روزی ست که با خودم فکر می کنم این دور باطل تا کی؟ این همه اس ام اس عاشقانه دادی چه شد؟ اصلن چقد حرف ت را از اس ام اس هایت فهمیدند؟ چقدر عمق خواستنت ات را فهمیدند؟ و به تنها جوابی که می رسم این است که من همیشه برای معشوقه هایم مثل یک خنده و ذوق ناگهانی و لحظه ای بودم و این میان خودم همیشه در التهاب کشنده ای بودم. نمی دانم چرا اما فکر می کنم نمی توانم در این مورد تغییری کنم چون این جنون حالا دیگر بخشی از مجود من شده است. ای کاش می خاستم از آن همه رویا پردازی بیهوده دست بکشم و واقعیت های این رابطه هایم را ببینم.