سال هاست خواب خوبی ندارم و خیلی از شب ها رو تا صبح بیدارم و امشب هم یکی از اون شب ها بود. الان دیگه نزدیک ِ صبحه و من بیدارم. خوابم نمی برد و مدام به سال هایی که گذشت فکر می کردم، سال هایی که در دنیایی دیگر زندگی کردم. همیشه برای خودم و در ذهنم چیزهایی تصور می کردم که هیچ ارتباطی به واقعیت نداشت و همه شاید وهم و خیالی بیش نبود. در دنیای خودم فوتبالیست بزرگی بودم و بهترین بودم. در توهم خودم یک گیتارالکتریک زن حرفه ای بودم. همیشه فقط و فقط در خیالم با معشوقه هایم عشق بازی کردم. زندگی ام به دنیای دیگری می گذشت. به مردم نگاه می کردم و نمی فهمیدم شان، چون خودم رو متعلق به دنیای دیگری می دانستم جایی که هیچ اثری از واقعیت در آن دیده نمی شد. حتی برایم پیش می آمد که در اتوبوس، مینی بوس، تاکسی یا هنگام پیاده روی غرق در مجاز خودم می شدم، طوری که گاهن می خندیدم یا حتی کمی چشمانم خیس می شد در حالی که کسی نبود که چیز خنده دار یا دردناکی بگوید تا من آن عکس العمل ها را داشته باشم. فقط مردم ناآشنا از کنارم رد می شدند که بعضی وقت ها حتی متوجه عبورشان نمی شدم. پیش می آمد که حتی لحظه ای نفهمم که کجا هستم، در چه خیابانی راه می روم و یا مقصدم کجاست. غرق خیالات خودم می شدم.

امشب خیلی از اتفاقات گذشته در ذهنم مرور می شد.به روزی فکر می کردم که برای فرار از واقعیتی که بسیار سخت گرفته بود و من تحملشم را نداشتم و من شاید اگر کمی دستم را بهتر می شناختم حالا دیگر نبودم که اینجا بنویسم. به تابستان سال قبل فکر می کردم که فاصله ی زیادی تا تمام شدن نداشتم. به 5 بهمن 86 فکر می کردم که بعد از مدت ها یک روز خاص داشتم، روزی پر از هیجان. به روز اولی که با شوق وارد دانشگاه شدم و عصر آن روز سی وسه پل و خاطرات نوشتن کنار آب با آن باد شدید دوس داشتنی. به تابستان داغ و پر تب وتاب 87 که سرشار از انرژی بودم. به روزهای تلخ بعد از فوت بابا و شوک بودن طولانی مدت من، خیلی چیزها برایم مرور شد و به این فکر می کنم که اگر کمی در واقعیت زندگی می کردم نه آن قدرها در خودم فرو می رفتم که سیاه سیاه باشم و نه آن قدر گاهن پر انرژی و ناپایدار. آره! من سال ها در دنیایی زندگی کردم که وجود نداشت!