You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2009.

nothing left to do

when you know

that you’ve been taken

nothing left to do

when you’re begging for a crumb

nothing left to do

when you’ve got to go on waiting

waiting for the miracle to come

بنده هیچ جوره عادت نداشتم و ندارم که اگر کسی خواست نظر بذاره واسه یه پست یه تاییدیه واسه نمایش عمومی واسش بذارم البته بگم یه سری کامنت هایی رو هم که ربطی به مطلب نداشته باشن قطعن پاک می کنم. یادتان باشد برای من همین قدر که این وبلاگ مورد توجه تون قرار بگیره کفایت می کنه و تعداد ِ کامنت ها به هیچ وجه واسم مهم نبوده و نیست و نخواهد بود .البته بدون شک خوشحال میشم نظرتون راجع به هر متنی که میذارم بدونم اما خب اگر کسی هم چیزی نذاره واسم خیلی تفاوتی نداره.ضمنن غمگین بودن یا نیودن من رو هیچ جوره نمیشه از چار تا خطی که من این جا می نویسم تشخیص داد پس لطفن در این مورد قضاوت نکنید که بدجوری شاکی میشم .و آخرین مطلبی که باید به عرضتون برسونم اینه که تعداد کامنت های هر پست یا وبلاگ نشان دهنده ی خوب بودنش نیست بلکه خود ِ مطلب و محتوای وبلاگ ِ که نشان دهنده ی خوب بودن یا نبودن و درخور خواندن بودن وبلاگ هست . چه بسیارند کسانی که خودشون رو وبلاگ نویس و فعال اجتماعی و هزار کوفت و زهرِ مار ِ دیگه میدونن اما اگر کمی به متنشون دقت کنید بیش از 20 غلط املایی پیدا می کنید .و یا حتی وبلاگ های دیگری که رسمن و علنن اراجیف می نویسند و خدا تا کامنت دارند .از این دست وبلاگ ها کم ندیدم اما خب مردم ما اصولن آدمای شدیدن درگیری هستند که دیگه از یاد می برند که باید به یه سری قواعد توجه کنند. برای من بیش از همه چیز نوشتن و چگونه نوشتن در وبلاگم مهم هست و بعد از اون تعداد بازدیدهای هر روز و هر هفته و هر ماه و در آخر هم کامنت ها البته نه از نظر کمیت بلکه از نظر کیفیت .بدون این که هر کس نظرش رو چطور می نویسد مهم خواهد بود.امید وارم تونسته باشم پاسخ ِ جامع و کاملی بهتون داده باشم.

نمی دونم این اصطلاح درد ِ فلسفی از کجا اومد ولی هرچی فکر می کنم می بینم این اصطلاح رو مرفهین بی درد که فقط دلشون می خواسته یه دردی داشته باشن که جلوی بقیه کم نیارن ساختن. والا من که سر در نمیارم چرا ملت ما خوششون میاد دردای خودشونو بیش از بقیه نشون بدن.خب البته با کمی فکر آدم تنها به این نتیجه می رسه که مازوخیستن همه ی این مردم.البته این یه علت دیگه هم میتونه داشته باشه اونم اینه که بعضی وقتا توو جوامعی مث ِ جامعه ی ِ ما یه چیزی ناگهان مد میشه مث فیلم دیدن یا مثلن خوندن کتابای فلسفی و از این دست کتابا. بنده با خوندن و دیدن مخالف نیستم اما این جوری که شما فقط واسه کلاس گذاشتن می خونید و می بینید حال ِ آدم رو به هم می زنه.چون اغلبن نه می فمید چی می خونید ، نه می فهمید چی می بینید و فقط چار تا اسم کارگردان و نویسنده و هنرپیشه حفظ می کنید که خدای نکرده جلو بقیه کن نیارید ! آی آی آی جدن که عجیبیم ما ملت ،نه؟ ولی هیچی باحال تر از دردای فلسفی تون که من کلن به دلیل ضریب هوشی میگو از درکش عاجزم نیست . بابا جون ِ من دست بردارید از این جفنگ گفتن ها .یه کم نگاه به دور و برتون بندازید که چه جوری تر وخشک دارن با هم می سوزن بعد ببینم بازم میتونین از این زرا بزنید یا نه ! ولی خودمونیما این دردای فلسفی تون منو کشته !

چه جالب ! به اسم دلسوزی هر چی دوست دارند بارت می کنند .به اسم دلسوزی هر کی یه درد بهت اضافه می کنه. یه جاهایی دیگه حالم به هم می خوره از حرف زدن باهاشون .دیگه حتی از دیدنشون هم حالم به هم می خوره .به جای حل مشکلت همیشه می خوان صورت مساله رو پاک کنن .جالب تر میدونی چیه؟ اینه که همیشه حرفاشون رو صد در صد منطقی می دونن .این جاست که دیگه آتیش میگیری ،این جاست که دلت می خواد همشون رو از خودت دور کنی ،این جاست که فقط به این فکر می کنی که دیگه هیچ امیدی به هیچ کس نداشته باشی .با تمام وجود دیگه حتی حوصله ی یک کلمه حرف زدن باهاشون رو ندارم . رسمن اعلام می کنم شکستم !

این جا به دو جوابیه ی اساسی احتیاج داره برای دو نفر .منتظر باشید تا آخر این هفته

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

مرغي از اقصاي ِ ظلمت پر گرفت
شب، چرائي گفت و خواب از سر گرفت.
مرغ، وائي کرد، پر بگشود و بست
راه ِ شب نشناخت، در ظلمت نشست.

من همان مرغ‌ام، به ظلمت باژگون
نغمه‌اش واي، آب‌خوردش جوي ِ خون.
دانه‌اش در دام ِ تزوير ِ فلک
لانه بر گهواره‌ي ِ جنبان ِ شک.

لانه مي‌جنبد وزاو ارکان ِ مرغ،
ژيغ ژيغ‌اش مي‌خراشد جان ِ مرغ.

اي خدا! گر شک نبودي در ميان
کي چنين تاريک بود اين خاک‌دان؟
گر نه تن زندان ِ ترديد آمدي
شب پُراز فانوس ِ خورشيد آمدي.

من همان مرغ‌ام که واي آواز ِ او
سوز ِ ماءيوسان همه از ساز ِ او
او ز شب در واي و شب دل‌شاد از اوست
شب، خوش از مرغي که در فرياد از اوست،
گاه بالي مي‌زند در قعر ِ آن
گاه وائي مي‌کشد از سوز ِ جان.

خود اگر شب سرخوش از واي‌اش نبود
لاجرم اين بند بر پاي‌اش نبود.

واي اگر تابد به زندان‌بان ِ ريش
آفتاب ِعشقي از محبوس ِ خويش!

من همان مرغ‌ام، نه افزون‌ام نه کم.
قايقي سرگشته بر درياي ِ غم:
گر اميدم پيش رانَد يک نفس
روح ِ درياي‌ام کشانَد بازپس.

گر اميدم وانهد با خويشتن
مدفن ِ درياي ِ بي‌پايان و، من!
ور نه خود بازم‌نهد درياي ِ پير
گو بيا، اميد! و پاروئي بگير!

خود نه از اميد رَستم ني ز غم
وين ميان خوش دست‌وپائي مي‌زنم.

من همان مرغ‌ام که پر بگشود و بست
ره ز شب نشناخت، در ظلمت نشست.
نه‌ش غم ِ جان است و نه‌ش پرواي ِ نام
مي‌زند وائي به ظلمت، والسلام.

_______________________

4.mp3

بشنوید با صدای شاعر

زین پس به جای ِ واژه ی بیگانه و نامانوس فرودگاه از واژه ی فارسی ِ آن یعنی عروج گاه استفاده کنید.

پی نوشت:

اختصاصی برای ایران

اصفهان تمام شده ست برای من.یک ماهی هست تموم شده.تمام ِ اون امید و دلداری هایی که برای فرار از خستگی هام به خودم می دادم همه و همه پوچ بود.چه طور باید بپذیرم وقتی هر چی خودم رو به در ودیوار می کوبم کنار اومدنی در کار نیست . من بیش از هر کس دیگه ای دوست دارم از این شرایط بیام بیرون اما اما اما نشده که نشده و یا بهتر ِ که بگم نمیشه.به همه چیزم بی علاقه شدم.خسته ام واین یک درمان دارد که آن هم نیست.نیست نیست نیست.

آی عشق آی عشق

چهره ی آبی ت پیدا نیست

____________

شاملو