You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2009.

آن قدر این وردپرس برای متن های انگلیسی بنده رو اذیت کرد که به فکر افتادیم وبلاگ دیگه ای راه بندازیم که فارسی نباشد.آی دوستان این آدرس وبلاگ جدید من 21 ساله است.زیاد سر بزنید بهش .

http://sormeta.wordpress.com

وقتی از جاده های بی انتها خسته شده باشی ،وقتی از تنهایی های این شهر خسته شده باشی ،وقتی از صبح خروس خون تا بوق سگ سر کلاس باشی و روزی 5 ساعت تو جاده ها و خیابونا باشی و تنها به این دل خوش باشی که وقتی میای خونه دیگه از خسته گی راحت می خوابی ولی توو رختخواب که میری  فقط داری فکر میکنی و اصلن فکر فردا نمی ذاره بخوابی و تا 5 صبح از این دست به اون دست میشی خب معلومه به کلاسای فردات نمی رسی و خواب می مونی وهی اعصاب خوردی ها ادامه پیدا می کنه. وقتی با هر کسی حرف می زنی می خواد بهت اثبات کنه که مشکل ِ خودش از تو بیشتر هست و نمی خواد لحظه ای گوش بده که تو چی می گی ،وقتی هیچ هم پایی واسه رفتن توو این بی انتها جاده ها نداشته باشی ، وقتی هیچ هم دلی واسه گفتن و خالی کردن بی خوابی هات نداشته باشی،وقتی  هیچ دستی به تن ِ یخ زدت گرما نمی ده، خسته می شی جوری که ترجیح می دی نیم ساعت هم که شده به زور دود و مشروب و قرص از دنیای حقیقی دست بکشی و به رویا فروبری. به چیزهایی فکر کنی که هیچ وقت نداشتی شون و یا شاید داشتی شون و حالا از دست شون دادی.آی ملتی که می خواین اثبات کنین دردتون از من بیشتره ،من اصلن دنبال ِ این نیستم که دردهامو بزرگتر از دردای شما نشون بدم.من بیش از همه به همدلی ِ شماها احتیاج داشتم .ولی مگه شما حالیتون میشه؟نه ،شما قرار نیست همدلی رو یاد بگیرید.از نفهمی هاتون خسته شدم.واسه همین و خیلی چیزهای دیگه ست که نمی خوامتون.تحمل تون رو ندارم.

______________________

پی نوشت:

برام مهم نیست چه اراجیفی بعد از خوندن ِ این متن میگید اینکه از این بچه بازی دست بردار،ننال و… .اصولن این شمایید که با نفهمیدن هاتون اثبات می کنید بچه ایید.

پدر می بینی با من چه می کنند؟می دونستم ، همون موقع هم می دونستم غیر از تو هیچ پشتیبانی ندارم .از غرغرهاشون خسته ام .رفتی و من بی تو هیچم پدر.

می گی از جتگ و کشاکش

می گی از حریق ِ نفت کش

مجری اخبار و گزارش یه آدم ِ دروغ گوی ِ …

یه برنامه واسه جوونی

روزاتون سبز و آسمونی

قدرِ میکروفونو میدونی عشوه نیا آی بچه …

ارتباط مستقیم و زنده بین یه شهر و چند تا ده

مجری ِ جنگ ِ خانواده

جیغ نزن اینقدر زنیکه ی …(استغفرالله)

از زیر چشم همدیگر و میپاییدن

چیزای رئیساشونو می مالیدن

با صداشون روحمون رو ساییدن

با دروغاشون اعصابمونو …(آقا این جا خانواده نشسته)

دکورای جلف و پر از گل

گلای ِ گلایل و سنبل

کلاغ با ادای بلبل

اینا رو از کجا گیر اوردن یه مشتی …

_________________________

پی نوشت:

1-ببخشید بی ادبی بودا ولی واقعیت بود چون هر جا رو می گیری همین اوضاع ست.خداییش از کجا گیر میارن کلاغ با ادای بلبل رو این …ها؟

به دلیل تنهایی در خانه و آشپزی و خونه تمیز کردن ِ هر روزه و درس و زبان و هزار و یک کار ِ دیگه ممکنه نتونم مث ِ قبل پست بذارم.اما به شرافتم قسم 90 تا پست رو می ذارم.

نامجو و گلشیفته فراهانی آلبومی دادند که خداست.عاشقتونم.محشره این آلبوم.همیشه زنده باشین که به ما این جوری حال بدید.هیچ کس توو ایران توان رقابت با نامجو رو نداره.به جرات می گم.

نگر تا این شب خونین سحر کرد

چه خنجرها که از دل ها گذر کرد

__________________

ما را به حامله ی باکره

ما را به شهید ِ زنده

ما را به لذت ِ آخ

چه سخت است دیگر ندیدنت.چه سخت دیگر صدای زیبایت را نشنیدن.چه سخت دیگر پیغام های عاشقانه به تو ندادن.چه زندگی بی تو سخت شده است.روز و شب های پس از تو دیوانه شده ام.هر دیوانه بازی در می آورم.برایم فرقی نمی کند مودب باشم یا دلقک.نمی فهمم کجام و کی ام.هنوز هم آن حرف ها از زبان تو باورم نمی شه.به همه گفتم آن ها حرف های تو نبود.تو گل 2 سال پیش نیستی . می دانم که چیزی تغییر داده همه چیز را.مست  می شوم این روزها.هر کار می کنم تا هیچ کس نفهمد چه به سرم آمده.چه فرقی می کند وقتی در هیچ صورت فرقی نمی کند.وقتی تو دیگر براین مهم نیستم از بقیه انتظاری ندارم.نمی تونم بنویسم .می روم تا گریه ام را در تنهایی ادامه دهم .می روم در گوشه ای با آهنگ هایم گریه کنم و تو هیچ برایت مهم نباشد که چه بر سر عشق کودکانیت آمده.برو.من هم می روم گریه کنم.

به سوي تو به شوق روي تو به طرف كوي تو
سپيده دم آيم مگر تو را جويم بگو كجايي؟
نشان تو گه از زمين گاهي ز آسمان جويم
ببين چه بي پروا ره تو مي پويم بگو كجايي؟
كي رود رخ ماهت از نظرم نظرم؟ به غير نامت كي نام دگر ببرم؟
اگر تو را جويم حديث دل گويم بگو كجايي؟
بدست تو دادم دل پريشانم دگر چه خواهي؟
فتاده ام از پا بگو كه از جانم دگر چه خواهي؟
يكدم از خيال من نمي روي اي غزال من دگر چه پرسي ز حال من؟
تا هستم من اسير كوي تواًم به آرزوي تواًم
اگر تو را جويم حديث دل گويم بگو كجايي؟
بدست تو دادم دل پريشانم دگر چه خواهي؟
فتاده ام از پا بگو كه از جانم دگر چه خواهي؟

بدون تو من تمام شده ام.آخرین جمله ی عاشقانه

دوستت دارم و پنهان کردن آسمان پشت میله های قفس آسان نیست

سه ره پیداست.

نوشته بر سر هر یک بسنگ اندر،

حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر.

نخستین:راه نوش و راحت وشادی.

به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.

دو دیگر:راه نیمش ننگ،نیمش نام.

اگر سر بر کنی غوغا،وگر دم درکشی آرام.

سه دیگر:راه بی برگشت،بی فرجام.

م.امید/زمستان

__________________

خیلی وقت می گذره که من راه سوم رو انتخاب کرده ام .راهی که نمی دونم به کجا ختم میشه ،راهی که هیچ برگشتی در اون نیست و هر چه جلو میری سنگ های پشت سرت پایین میریزن و اونوقت اگه بخوای برگردی می افتی توی دره که از عمیق بودنش نمی تونی آخرش رو ببینی.اگر چه خیلی فرقی هم نداره رفتن و خراب شدن زیر پاهات.هر دو بی فرجام و بی انتها ست .خیلی وقت ِ که عقل و مصلحت رو کلن کنار گذاشتم و فقط جلو میرم و به هیچ چیز فکر نمی کنم.وقتی نگاه می کنم به قبل می بینم که چقدر این راه بی برگشت من رو بی باک کرده ،ترسم رو ازم گرفته و بهم جرات داده.جرات ِ رفتن و مواجه شدن با دیوارهای سخت و بلند ،دیوارهایی که هر کس اونا رو می بینه ازشون وحشت می کنه و بر می گرده.اما من بر نمی گردم.آن قدر سعی می کنم تا یا دیوار را خراب کنم یا از ازش بالا برم بدون ترس از پرت شدن و افتادن.آن قدر که دیوار ِ به اون بلندی هم جلوی من کوتاه میشه.نه!نمی ترسم و تن به ننگ راه اول و دوم نمیدم.میرم و میرم و میرم و از سنگ های سخت و دیوارهای بلند نمی ترسم.