You are currently browsing the monthly archive for جولای 2009.
می روند و می آیند. بدرفتاری می بینند و ضرب ِ شست نشان شان می دهند . بدیشان می گویند کمی شتاب کنید . بدیشان می گویند فردا،اگر خدا بخواهد.در امتداد بناهای تقدس می گذرند تا خود را در آب ویترین ها غرق کنند.کودکان شان بخت می فروشند و پدران شان پرتقال صیقل می دهند،دانه دانه.در برابر ترمزهای نالان چنان راه می سپرند که گویی در رویایند.گر دست دهد که از سبزی و پنیر و گوجه فرنگی پرچمی به خاک گسترند احساس سعادت می کنند.می روند و می آیند از شهر پوشیده،از شهر بی عصمت.در شمال،محلات با صفای بی عابر و در جنوب زاری ِ نی لبک.در دالان های بی انتها می روتد و می آیند.احضارشان کرده اند و معطل شان نهاده اند.انتظار می کشند.باز می گردند.درهای نابکار را می کوبند و از این که عدالت گدایی می کنند عذر می خواهند. و اینک نفربرها و اینک کلاه خودها و اینک قنداق تفنگ.
آلن لانس/شاملو
پی نوشت:
آلن لانس شاعر معاصر فرانسوی و عضو گروه دبیران مجله ی معتبر شعر- آکسیون پوءتیک – اواسط دهه ی 60 به ایران آمد و در سمت ِ استاد زبان های فرانسه و آلمانی ِ دانشگاه اصفهان چند سالی در آن شهر ماند. وی به سال 1970 تجربه های شاعرانه ی خود را از خفقان و خشونت حاکم بر کشور ما در مجوعه یی منتشر کرد با عنوان ” گمشده گان نازک دل از آب در می آیند” .
بيابان را، سراسر، مه گرفتهست.
چراغ ِ قريه پنهان است
موجي گرم در خون ِ بيابان است
بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذيان ِ گرم ِ مه، عرق ميريزدش آهسته از هر بند.
«ــ بيابان را سراسر مه گرفتهست. [ميگويد به خود، عابر]
سگان ِ قريه خاموشاند.
در شولای مه پنهان، به خانه ميرسم. گلکو نميداند. مرا ناگاه در
درگاه ميبيند، به چشماش قطره اشکي بر لباش لبخند، خواهدگفت:
«ــ بيابان را سراسر مه گرفتهست… با خود فکر ميکردم که مه گر
همچنان تا صبح ميپاييد مردان ِ جسور از خفيهگاه ِ خود به ديدار ِ عزيزان بازميگشتند.»
□
بيابان را
سراسر
مه گرفتهست.
چراغ ِ قريه پنهان است، موجي گرم در خون ِ بيابان است.
بيابان، خسته لببسته نفسبشکسته در هذيان ِ گرم ِ مه عرق ميريزدش آهسته از هر بند…
