You are currently browsing the monthly archive for آوریل 2009.

دریا خندید
در دور دست،
دندان هایش کف و
لب هایش آسمان.
- تو چه می فروشی
دختر غمگین سینه عریان؟
- من آب دریاها را
می فروشم ،آقا.
- پسر سیاه ،قاتی ِ خونت
چی داری؟
- آب دریاها را
دارم ،آقا.
- این اشک های شور
از کجا می آید ، مادر؟
- آب دریاها را من
گریه می کنم ،آقا.
- دل من و این تلخی بی نهایت
سر چشمه اش کجاست؟
- آب دریاها
سخت تلخ است،آقا.
دریا خندید
در دور دست،
دندان هایش کف و
لب هایش آسمان.
» فدریکو گارسیا لورکا / ترجمه احمد شاملو

پنجره ی مهتابی را بسته ام
چرا که نمی خواهم زاری ها را بشنوم .
با این همه، از پس دیوارهای خاکستر
هیچ به جز زاری نمی توان شنید .
فرشتگانی که آواز بخوانند انگشت شمارند
سگانی که بلایند انگشت شمارند
هزار ساز در کف من می گنجد.
اما زاری سگی سترگ است
اما زاری فرشته یی سترگ است
زاری سازی سترگ است .
زاری باد را به سر نیزه زخم می زند
و به جز زاری هیچ نمی توان شنید.
» فدریکو گارسیا لورکا / ترجمه: احمد شاملو

