You are currently browsing the monthly archive for فوریه 2009.
حس خوبيه وقتي ميري توو کتاب فروشي و وسط اون همه کتاب دنبال کتابي مي گردي که مي خواي .خيلي لذت بخشه که کتاباي جديدي رو هم مي بيني و دلت مي خواد بخريشون اما تنها جاي بد قضيه اينه که ديگه پول توو جيبت نباشه واسه گرفتن کتاباي بيشتر. حس قشنگيه وقتي ترم تازه شروع ميشه و تو هي توو اين کتاب فروشي ها دنبال کتاب درس هاي ترم جديد مي گردي . کتاب فروشي رفتن و کتاب خريدن يکي از بهترين لذت هاي دنياست .
شما مسوولين دانشگاهي خدا نکند که يه روزي نياز شماها به من بيفته.شماهايي که تنها به پولي که از دانشجو مي گيريد فکر مي کنيد و به تنها چيزي که فکر نمي کنيد راحتي و آسايش دانشجو هاست . امشب شماها خواب رو از چشماي من گرفتيد . شماهايي که مي تونستيد با فقط چند دقيقه گوش دادن به حرف من که حرف خيلي از دانشجوهاي همکلاس من بود تنها با نيم ساعت عقب کشيدن کلاس استاتيک مشکل ما رو حل کنيد . اما حتي خودتان هم نمدانيد که با اين کار از جلسه ي بعد 10 نفر هم سر کلاس استاتيک نخواهند بود . شما نميدانيد حتي در دانشگاهي که خودتان اداره اش مي کنيد چه خبر است ، شما حتي توانايي يک برنامه ريزي ساده را هم نداريد و اسم خود را مدير و مسوول آموزش و … گذاشته ايد . يک ترم است که ما توي سر خودمون مي زنيم که پسران سالن مطا لعه ندارند و انگار که نه انگار ما هم حقوقي داريم و شما بايد به حرف ما گوش بدهيد . امروز تويي که مي تونستي تنها با صرف 2 دقيقه وقت کار من رو انجام بدي با گفتن اين حرف که نميشه ، نمي کنيم و هزار و يک جواب بي اساس ديگر تمام توهين هايي رو که مي شد به يه دانشجو و يه انسان کني ،کردي . امروز من نمي توانم در جواب شما چيزي بگويم چراکه از قرار معلوم فعلن قدرت دست شماست اما بترسيد از اون روزي که نياز شما به من الان دانشجو بيفته . من بي صبرانه منتظر اون روز هستم.
حوالي يکي از همين بعد از ظهرها يک خواب تلخ من رو دوباره به سمت تو برد . من رو به خيال خوب تو برد . خيالي که سالها تنها محرک من به جلو بود . حتي تمام وقت هايي که همه چيز و همه کس بي وفا بود تنها خيال تو وفاداري مي کرد . يادم نمي ره اون ده شبي که تنها خواب ، خواب تو بود . تنها روياي تو بود . من هميشه توو روياهام زندگي کردم نه توو حقيقت زندگي . من هميشه توو روياهام با تو زندگي کردم . ولي حوالي اين بعد از ظهرها دلم خواست که ديگه از رويا بکشمت بيرون چون روياي تو هم مث زندگي داره تلخ ميشه . ديگه اين رويا هم داره بي وفايي مي کنه . تو بايد به زندگي بياي تا شايد اين تلخي رو شيرين کني .تلخي که اين زندگي هم توو زندگي من و هم زندگي تو گذاشته . اين تلخي که تنها شب ها به چشم من اشک نريخته گذاشته و ديگه نمي خوام که باشه .
بعضی وقتا نگه داشتن اون چیزایی هم که داری خیلی سخته و البته مهم . همه ی ماها همیشه چیزایی رو از دست می دیم و تقصیر خودمون هم هست ولی به هر حال هنوز چیزایی داریم که بهتر حواسمون جمع باشه تا از دست ندیمشون.اینها می تونه یه دوست خوب باشه یا هر چی که واسه مون مهم بوده و هست . چند روز پیش که نزدیک بود یه دوست خوب رو از دست بدم یک دفعه تصمیم گرفتم که واسه حفظ دوستی مون هر کاری کنم . و الان خوشحالم که از هیج کاری دریغ نکردم واسه دوستیم و تونستم که دوستیم رو حفظ کنم و دوستم رو همراهی کنم .
خوشحالم که تونستم …
