من این رو قبلا هم توی زن ها دیده ام. دیده ام آدم ها رو از اتاق بیرون می کنند که با محبت و دلسوزی اومده اند سراغ شون، اومده اند کمک شون کنند، اون وقت به یک جونور بی قابلیتی می چسبند که هیچ وقت براشون چیزی بجز یابوی بارکش نبوده اند. اینه اون چیزی که به ش میگن عشق – عشقی که از حد فهم آدمیزاد گذشته، همون غرور، همون میل شدید به پوشوندن برهنگی نکبتی که ما با خودمون میاریم، با خودمون می بریم تو اتاق عمل، باز با کمال سماجت باز با خودمون می بریم زیر خاک.

ویلیام فاکنر – گور به گور