عزیزم

عشقم بپذیر

شاید

دیگر

هیچ گاه

هیچ چیز نسرودم

_____________

پی نوشت :

یادم نیست از کی بود!

Stop to smell the roses

گر بدين‌سان زيست بايد پست
من چه بي‌شرم‌ام اگر فانوس ِ عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند ِ کاج ِ خشک ِ کوچه‌ي ِ بن‌بست.

گر بدين‌سان زيست بايد پاک
من چه ناپاک‌ام اگر ننشانم از ايمان ِ خود، چون کوه
يادگاري جاودانه، بر تراز ِ بي‌بقاي ِ خاک

______________

شاملو/هوای تازه

وقتی برمی گردم به سال های قبل به 4 سال ِ قبل می بینم چقدر تغییر کرده ام.خوب اون روزها یادم هست ،روزهایی که چقدر دل بستن به هر چیز و هرکس راحت بود و چه قدر دل بریدن سخت.روزهایی که به همه چیز اصرار داشتم ،به دوستی ،به ماندن ،به دوست داشتن.اما حالا بدون هیچ احساسی از کنار ِ همه چیز عبور می کنم طوری که انگار هیچ چیز و هیچ کس دور و برم نیست.

خیلی کار سختی نیست در واقع اولش سخته ولی بعدش عادت می کنی.لازم نیست دوستش داشته باشی چون بهش عادت کردن کفایت می کنه.یادم میاد همین 2 سال ِ  ِِگذشته که چقدر از بودن و زندگی توو این شهر گلایه داشتم .شهری که پدرم رو ازم گرفت.اما به این جا هم عادت کردم.2 هفته پیش بود که یکی از دخترای کلاس اسپانیایی ازم توو راه ِ برگشت به خونه پرسید حالا اصفهان بهتره یا شیراز ؟منم گفتم دیگه فرقی واسم نداره کجا باشم و فقط دوست دارم جایی باشم که دوستام پیشم باشند.و درست چند روز پیش یکی از دخترای انجمن ازم پرسید کجا بهتره ؟ولی این بار نگفتم جایی که دوستام باشن و فقط در جواب گفتم همه جا آسمونش همین رنگه.

حالا هم دل بریدن و دل کندن از انسان های هر شهر برایم راحت شده و تنها اگر برای شیراز دل تنگ شوم فقط و فقط برای چند خیابون وپارکش دل تنگ می شوم .خیابان ملاصدرا ،هدایت،معدل،کریم خان زند و … .دل بستگی برای من بی معنا شده و دل بریدن پر معنی .همه ی بهانه هایم غرق شدند.

هیچ گاه برای آمدن و واردشدن آدم ها به زندگیم اصرار نمی کنم و همین طور هم هیچ گاه مانع خروج و رفتنشان از زندگی ام نمی شوم .همه را آزاد گذاشته ام تا خودشان تصمیم بگیرند با من چه فاصله ای بگیرند .دوست ندارم به زور نگه تان دارم.دوست داشته ام ببینم آن قدر به من علاقه داشته اید که خودتان بمانید و با من همراه شوید . دوست داشته ام بدانم چه قدر دغدغه ی روزها و شب های من دغدغه ی روزها و شب های شما هم هست.با هر کس حرفی می زنم در پی اثبات فقط یک چیز است، آن هم این که درد ِ خودش بزرگ تر از درد ِ من است .انگار همه فراموش کرده اند که درد ها زیاد و کم ندارند و تنها نگرش و ظرفیت شان هست که زخم ها رو کوچک و بزرگ می کنه.حال هم اصرار ندارم که دیگر حتی حرفی از شما بشنوم حتی خدایی نکرده تشویق کردنتان را.آن قدر قدرت پیدا کرده ام که خودم رو دوست خودم ،برادر ِ خودم ،خواهر ِ خودم و به کل خودم رو هم غصه ی خودم بدونم.خودم رو دو تکه کردم که حداقل خودم برای خودم شنیده شوم.دیگر اصراری ندارم به دیدنتان ، به صدایتان را شنیدن .دلم برای تان همیشه تنگ می شود اما دیگر هیچ اصراری به هیچ چیزتان ندارم.

این برای شما عادت بوده که دست کم بگیرید هر کس ِ کوچک تر از خودتون رو.عادت کرده اید که مرا یه انسان رویا پرداز ،یه انسان ِ متوهم تلقی کنید.هر بار اعتماد نکردید و هر بار به فرو رفتن هم خونتان کمک کردید .هر بار نشنیدیتش و کمک کردید به دیگران رو بیاورد .دیگرانی که اگر بدتر از شما نباشند قطعن بهتر از شما نیستند.کوچک پنداشتیتش اما آینده رو فراموش کرده اید .من رک و مستقیم بوده ام و هستم .زودرنج بوده و هستم .خیلی زیاد هم کینه ای هستم اما بیش از این که رفتارتان مرا آزار داده باشد حرف هایتان مث زخم ِ عمیقی میمونه که همیشه جاش هست.درست مثل پارگی ِ بالای ِ ابروهام که از 6 سالگی دارمش.دست کم بگیرید برادر کوچک ترتان را و او را متوهم فرض کنید .

داشتن یه مشت کروموزم مشابه که اثبات نمی کنه آدما خواهر و برادرن .یادتون باشه اون چیزی که اثبات می کنه با هم هستید باور کردن همدیگر هست ، احترام به خواسته هاشون و شنیدن ِ حرفاشون.حرفی دیگه ای ندارم جز این که باید حالا هی دست ِ کم بگیرید!…

کسی که مدام خواهان « ترقی» است باید منتظر باشد روزی به سرگیجه دچار شود.سرگیجه چیست؟ترس از افتادن؟اما چرا روی بلندی حفاظ دار ساختمان هم دچار سرگیجه می شویم؟چون سرگیجه چیز ِ دیگری ،غیر از ترس از افتادن است.در واقع،آوای فضای خالی زیر پایمان ما را به سوی خود جلب می کند و تمایل به سقوط – که لحظه ای بعد با ترس در برابرش مقاومت می کنیم – سراسر وجود ما را فرا می گیرد.

.

.

.

می توانم بگویم که سرگیجه همان سرمستی از ضعف خویشتن است.آدمی به ضعف خویش آگاهی دارد و نمی خواهد در برابرش مقاومت ورزد،بلکه خود را به آن تسلیم می کند.آدمی خود را از ضعف خویشتن سرمست می کند،می خواهد هرچه ضعیف تر شود ،می خواهد در وسط خیابان جلوی چشم همگان در هم فرو ریزد،می خواهد بر زمین بیفتد،و از زمین هم پایین تر برود.

____________

میلان کوندرا/بار هستی

Hey you!
out there in the cold
getting lonely, getting cold, can you feel me
Hey you! Standing in the aisles
with itchy feet and fading smiles, can you feel me
Hey you! don’t help them bury the light
Don’t give in without a fight.
Hey you! out there on your own
Sitting naked by the phone, would you touch me
Hey you! with your ear against the wall
Waiting for someone to call out, would you touch me
Hey you! would you help me to carry the stone
Open your heart, i’m coming home
But it was only fanstasy
The Wall was too high, as you can see
No matter how he tried he could not break free
And the worms ate into his brain
Hey you! out there on the road
Doing what you’re told, can you help me
Hey you! out there beyond the wall
Breaking bottles in the hall, can you help me
Hey you! don’t tell me there’s no hope at all
Together we stand, divided we fall

nothing left to do

when you know

that you’ve been taken

nothing left to do

when you’re begging for a crumb

nothing left to do

when you’ve got to go on waiting

waiting for the miracle to come

بنده هیچ جوره عادت نداشتم و ندارم که اگر کسی خواست نظر بذاره واسه یه پست یه تاییدیه واسه نمایش عمومی واسش بذارم البته بگم یه سری کامنت هایی رو هم که ربطی به مطلب نداشته باشن قطعن پاک می کنم. یادتان باشد برای من همین قدر که این وبلاگ مورد توجه تون قرار بگیره کفایت می کنه و تعداد ِ کامنت ها به هیچ وجه واسم مهم نبوده و نیست و نخواهد بود .البته بدون شک خوشحال میشم نظرتون راجع به هر متنی که میذارم بدونم اما خب اگر کسی هم چیزی نذاره واسم خیلی تفاوتی نداره.ضمنن غمگین بودن یا نیودن من رو هیچ جوره نمیشه از چار تا خطی که من این جا می نویسم تشخیص داد پس لطفن در این مورد قضاوت نکنید که بدجوری شاکی میشم .و آخرین مطلبی که باید به عرضتون برسونم اینه که تعداد کامنت های هر پست یا وبلاگ نشان دهنده ی خوب بودنش نیست بلکه خود ِ مطلب و محتوای وبلاگ ِ که نشان دهنده ی خوب بودن یا نبودن و درخور خواندن بودن وبلاگ هست . چه بسیارند کسانی که خودشون رو وبلاگ نویس و فعال اجتماعی و هزار کوفت و زهرِ مار ِ دیگه میدونن اما اگر کمی به متنشون دقت کنید بیش از 20 غلط املایی پیدا می کنید .و یا حتی وبلاگ های دیگری که رسمن و علنن اراجیف می نویسند و خدا تا کامنت دارند .از این دست وبلاگ ها کم ندیدم اما خب مردم ما اصولن آدمای شدیدن درگیری هستند که دیگه از یاد می برند که باید به یه سری قواعد توجه کنند. برای من بیش از همه چیز نوشتن و چگونه نوشتن در وبلاگم مهم هست و بعد از اون تعداد بازدیدهای هر روز و هر هفته و هر ماه و در آخر هم کامنت ها البته نه از نظر کمیت بلکه از نظر کیفیت .بدون این که هر کس نظرش رو چطور می نویسد مهم خواهد بود.امید وارم تونسته باشم پاسخ ِ جامع و کاملی بهتون داده باشم.