چگونه بگویم تنها از آن منی

وقتی چشم های جهان

به دست های تو دلبسته است…

وقتی که در سپیده دم

ناخن گنجشک ها را

قبل از پریدن کوتاه می کنی

این دست های توست که گلوی پرندگان را

قبل از ترانه خوانی نوازش می کند

چگونه بگویم تنها نفس هایت از آن من است

وقتی نسیم

وجودش را از دهان تو اقتباس می کند

وقتی تو نباشی…

جهان درخور انکار می شود

فکر می کنی که

طوفان چیست؟

سرفه های  آسمان

وقتی که هواپیمای رفتن تو در حنجره اش خانه می کند

مه

آه جهان در سوگ نبود تو

زلزله

لرزش غریب جهان است به خود

در  سوز سرمای ساعات غیبت تو

باران

اشک های آسمان از شوق حضور تو

و برف

باران پیری

که سالها منتظر نشست به روی گونه های تو بود

جهان

به شوق انگشت اشاره تو  آفریده شد

ای نجابت صبح!

لحظه ی بعثت پیامبران…

اشک دست های دیرینه ی فرهاد

زهدان شعر

اضطراب شیرین  مریم

دلشوره سبز

دست های زلیخا

اجازه دارم

تنها

قسمت کوچکی از جهان تو باشم؟

______________

مهران چهرازی-22 تیر 1387

هر آنچه لذت بخش بود دیشب در رویایم کنار هم جمع شده بود .پدر،تو،گیتار،شراب … .اما غمی سنگین در آن بود،غمی که هنوز بعد از گذشتن چند ساعت از آن خواب هنوز سبکی ِ تحمل ناپذیرش را روی تنم حس می کنم،غمی که دوست ندارم از آن حرفی بزنم،غمی داشت که همه می دانندش و هیچ کس درکش نمی کند،غمی که من را به سهیل ِ امروز رسانده …

در جاده ها بودن لذتی دارد که تو آن را درک نکردی ،در جاده ها زندگی کردن ، همیشه در جاده ها رقتن عذابی دارد که تو آن را نکشیدی اما من لذتش را ، عذابش را ،خوب و بدش را چشیدم .جاده ها را همان قدر دوست دارم که از آن ها متنفرم.از آن جهت متنفرم که هیچ گاه در جاده ها همسفری نداشتم و از آن جهت دوستشان دارم که آن ها تنها همسفرانم بودند.همیشه و در دل جاده ها به همه چیز و همه کس فکر می کنیم و جاده ها بی هیچ در خواستی فقط و فقط تو را همراهی می کنند.من هیچ گاه انسانی نبودم که یک جا آرام بگیرم ،مدام باید بروم ،مدام باید حرکت کنم،نمی دانم به کجا اما تنها چیزی که می دانم قرار نداشتنم است.همیشه سفر برایم چیزی جز خوشی ِ چند روزه بوده است.همیشه دوست داشته ام یک جا نمانم حتی برای یک روز ،حتی برای ِ یک ساعت .دوست داشته ام در دل ِ زمان ها و مکان ها حرکت کنم.دوست نداشته ام روحم را و جسمم را به سکون بسپارم.سکون همیشه برایم بوی مرگ به همراه داشته و به همین دلیل است که جاده ها را دوست دارم .در جاده ها فقط روح ِ حرکت را حس می کنی .در جاده ها همیشه رفتن و هرگز نرسیدن را درک می کنی .جاده ها را فقط برای آنکه در آن ها باشم دوست دارم نه برای آن که مرا به جایی یا کسی می رسانند.من جاده ها را زندگی کرده ام .

درهای سال باز می‌شود
همچون درهای زبان
بر قلمرو ناشناخته‌ها.

دیشب با من به زبان آوردی:
ــ فردا
باید نشانه‌یی اندیشید
دورنمایی ترسیم کرد
طرحی افکند
بر صفحه‌ی مضاعف روز و
کاغذ.
فردا می‌باید
دیگر باز
واقعیت این جهان را بازآفرید.

چشمان خود را دیر از هم گشودم
برای لحظه‌یی
احساس کردم
آنچه را که آزتک‌ها احساس کردند
بر چکاد پرتگاه
بدان هنگام که بازگشت نامعلوم زمان را
از ورای رخنه‌های افق
در کمین نشسته بودند.

اما نه
بازگشته بود سال
خانه را به تمامی بازآکنده بود سال
و نگاه من آن را لمس می‌کرد.

زمان
بی‌آن که از ما یاری طلبد
کنار هم نهاده بود
درست به همان گونه که دیروز،
خانه‌ها را در خیابانی خلوت
برف را بر فراز خانه‌ها و
سکوت را بر فراز برف‌ها.

تو در بر ِ من بودی
همچنان خفته.
تو را بازآفریده بود روز
تو اما
هنوز نپذیرفته بودی
که روز بازآفریند
هم از آن دست که آفرینش وجود مرا نیز.

تو در روز ِ دیگری بودی.

در کنار من بودی
تو را چون برف به چشم دیدم
که میان جمع خفته بودی.

زمان
بی‌آن که از ما یاری طلب کند
بازمی‌آفریند خانه‌ها را
خیابان‌ها را
درختان را
و زنان خفته را.

زمانی که چشمانت را بازگشودی
میان لحظه‌ها و آفریده‌هایش
دیگر بار
گام از گام برخواهیم گرفت.
و در جمع حاضران نیز
زمان را گواه خواهیم بود و هر آن‌چه را که به هم درآمیخته است.
درهای روز را ــ شاید ــ بازگشاییم
و آنگاه
به قلمرو ناشناخته‌ها
راه یابیم.

__________________

اکتاویو پاز/شاملو

هیچ گاه شروع نداشت و یا حداقل من ابتدای اش به یاد نمی آورم و همین طور هم دوست ندارم پایانی برایش مجسم کنم .دوست داشتنت برای من از بی نهایتی تا بی نهایتی دیگر کشیده شده است.من هیچ گاه پایانی تصور نمی کنم پس ترسی از جلو رفتن و هر روز بیشتر دوست داشتنت ندارم.پایان برای آن هاست که ادای عشاق را در می آورند ،پایان برای آن هاست که می ترسند ،هرگز دوست داشتنت را برای من آغاز و پایانی نیست.آن قدر دوست داشتنت این سال ها به من نیرو داده تا جلوی خیلی چیزها بایستم ،کمر خم نکنم و نشکنم و آن قدر که دیگر از هیچ چیز هراسی نداشته باشم.

پی نوشت :

اگر چه این روزها سخت ذهنم برای نوشتن متمرکز میشه اما هر چند کوتاه سعی می کنم از تو نوشتن را ادامه دهم.

این می تونه ابلهانه ترین فکر دنیا باشه که بدونی داری می بازی اما هنوز این توهم رو داری که برنده می شی . فکر مسخره ای ی که میدونی  تلاشت بی نتیجه ست اما بازم میجنگی  و تلاش میکنی . خودت هم نمی دونی واسه چی میدویی دنبال زندگی . فقط میدویی اما چراش رو نمیدونی .

این مسخره است که میدونی تنها باید بری اما هی منتظری تا یکی بیاد و همراه ت بشه . میدونی این همراهی فقط یه توهم  ِ که از فرط تنهایی داری. هی با خودت فکرای چرند می کنی . فکرایی که همه توهم ِ .یه توهم .

اینکه ما آدما خودمون رو زدیم به بی خیالی بزرگ ترین مشکل شده. همه می نالیم  از اینکه دیگران به فکر مون نیستن در حالی که اول از همه خودمون بودیم که دیگران رو فراوش کردیم . غم شونو ندیده گرفتیم .

خب پس  با  این وضع انتظار زیادی هم نمیشه از کسی داشت.ناچار به تنهایی خودمون پناه می بریم و این تنهایی رو باارزش تر از بودن با انسان هایی میدونیم که همه سر در گریبان خوذشون کردند و فقط به فکر خودشونند.

پی نوشت :

این متن یک سال پیش نوشته شده اما شدیدن  به الان ِ من شبیه هست .

در ميانه ي راه ايستادم

و به زمان پشت كردم

و به جاي آينده

كه در آن كسي چشم براهم نبود

برگشتم

و بر جاده ي هموار ِ گذشته

گام زدم

آن راه  ِ باريك را ترك كردم

كه همه از آغازه آغاز

انتظار ِ نشانه اي ،كليدي يا

فتوايي ازآن دارند،

و در اين ميانه اميد،نوميدانه اميدوارست

تا دروازه ي قرون باز شود

و كسي بگويد:

اكنون نه دروازه اي،نه قرني…

خيابان ها و ميدان ها را

زير پا گذاشتم،

تنديس هاي خاكستري در

سردي صبحگاه،

وتنها باد

در ميان ِ اشياي مرده،

زنده بود.

ان سوي شهر،دشت و

آن سوي دشت

شب در دل ِ صحرا بود:

دل ِ من شب بود،

صحرا بود.

آنگاه سنگي در آفتاب بودم،

سنگي و آينه اي ، و آن وقت

دريايي در دل ِصحرا و ويرانه ها،

و بر فراز ِ دريا آسمان ِ سياه،

سنگ ِ عظيم حروف ساييده،

ستاره ها را هيچ چيز به من نمي نمود.

به انتها رسيدم.

دروازه ها فرو ريخته،

و فرشته بي سلاح

خفته…

_______________

اكتاويو پاز

نمی دونم چرا شما رو از خودم و دوست خودم می دونستم .نمی دونم چرا فکر می کردم که می تونیم به هم کمک کنیم .شمایی که مهربانی من رو ناشی از ضعف من دونستید ،شمایی که در ظاهر می گفتید کمکت می کنیم اما توو کوچکترین مشکلات ِ من خودتون رو بدجوری کنار کشیدید.واژه ی دشمن رو هم برای شما به کار بردن به خدا زیاد است .شما از دشمن هم بدترید .می دونم که اشکال از من بوده که هیچ گاه به دنیای کثیف و پر از دروغ و زبون بازی های شما وارد نشدم .شب های بی خوابی من ، شب های همه کابوس ِ من ،همه شب های یلدای من ،این شب هایی که به کمک احتیاج داشتم تنهام گذاشتید و انسانیت خودتون رو زیر سوال بردید و نه هیچ چیز دیگه .من با تمام دردهام ایستادم و روزی جواب ِ تک تک ِ شما رو خواهم داد.این شب های همه کابوس پایدار نخواهد ماند

آن هایی که می خواستند کمک کنند نتوانستند و آن هایی که می توانستند نخواستند کمک کنند .هرگز این روزهای بعد از رفتن پدر و سنگ جلوی پایم انداختن های شما یادم نمی رود.دیر و زود دارد ،سوخت و سوز هم دارد اما به هر بدبختی که باشد می گذرد و تنها دل سنگی ها و خود خواهی های شما در ذهن من می ماند .یادتان باشد دنیا هرگز به این شکل نمی ماند یعنی نمی گذارم که بدین شکل بماند.

Regarde, il gèle
Là sous mes yeux
Des stalactites de rêves
Trop vieux
Toutes ces promesses
Qui s’évaporent
Vers d’autres ciels
Vers d’autres ports
Et mes rêves s’accrochent à tes phalanges
Je t’aime trop fort, ça te dérange
Et mes rêves se brisent sur tes phalanges
Je t’aime trop fort
Mon ange, mon ange
De mille saveurs
Une seule me touche
Lorsque tes lèvres
Effleurent ma bouche
De tous ces vents,
Un seul me porte
Lorsque ton ombre
Passe ma porte
Et mes rêves s’accrochent à tes phalanges
Je t’aime trop fort, ça te dérange
Et mes rêves se brisent sur tes phalanges
Je t’aime trop fort
Mon ange, mon ange
Prends mes soupirs
Donne moi des larmes
A trop mourirOn pose les armes
Respire encore
Mon doux mensonge
Que sur ton souffle
Le temps s’allonge
Et mes rêves s’accrochent à tes phalanges
Je t’aime trop fort, ça te dérange
Et mes rêves se brisent sur tes phalanges
Je t’aime trop fort
Mon ange, mon ange
Seuls sur nos cendres
En équilibre
Mes poumons pleurent
Mon cœur est libre
Ta voix s’efface
De mes pensées
J’apprivoiserai
Ma liberté
Et mes rêves s’accrochent à tes phalanges
Je t’aime trop fort, ça te dérange
Et mes rêves se brisent sur tes phalanges
Je t’aime trop fort
Mon ange, mon ange

_____________________________

یه وقت فکر نکین خودم چیزی ازش فهمیدما ،فقط چون از آهنگش خوشم اومد گذاشتمش اینجا

دیگه ترجمش با گوگل ترنسلیت.گوشش ندید ضرر کردید

11-aaron-le_tunnel_dor.mp3